جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٤ - غزل ١٥٩ چو دست بر سر زلفش زنم، به تاب رود
بردارى؛ زيرا در سايه بندگى و گدايى جانان بودن، نيكوتر است از آفتاب جاه و مقام و ثروت و سلطنت اين عالم، و همواره، بگو:
١١٧٦
«الهى! كَفى بىعِزّاً انْ اكونُ لَكَ عَبْداً! وَكَفى بى فَخْراً انْ تَكونَ لى رَبّاً! الهى! انْتَ لى كَما احِبُّ فَوَفّقْنى لِما تُحِبُّ.»
[١]: (معبودا! اين سر افرازى مرا بس كه بنده تو باشم، و اين افتخار مرا بس كه تو پرودرگار من باشى، معبودا! تو همان گونه هستى كه دوست مى دارم، پس مرا نيز به آنچه تو دوست مى دارى مؤفّق گردان.) و بگو:
١١٧٧
«أَلّلهُمَّ! وَاهْدِنا الى سَواءِ السَّبيلِ، وَاجْعَلْ مَقيلَنا عِنْدَكَ خَيْرَ مَقيلٍ، فى ظِلّ ظَليلٍ فَانَّكَ حَسْبُنا، وَنِعْمَ الْوَكيلُ.»
[٢]: (بار خدايا! ما را به راه راست هدايت فرما، و استراحتگاه را در نزد خود، بهترين آسايشگاه در سايه دائمى [رحمتت] قرار ده؛ زيرا تنها تو براى ما كافى هستى و چه خوب كار گذارى!.- بگو:
|
گرچه گَرْدْ آلودِ فقرم، شرم باد از همّتم |
گر به آبِ چشمه خورشيد، دامن تر كنم |
|
|
من كه دارم در گدايى، گنجِ سلطانى به دست |
كه طمع در گردشِ گردونِ دون پرور كنم؟[٣] |
|
و بگو:
|
حباب را چو فِتَد بادِ نخوت اندر سر |
كلاه دارىاش اندر سَرِ سراب رَوَد |
|
كنايه از اينكه: گدايى دَرِ جانان است كه باد نخوت و تكبّر را از سر من خارج مىسازد و از خود مى ستاند و به درياى حقيقت و توحيد و فطرتم متّصل و آشنا مىسازد، و در مى يابم كه هيچ بوده و هستم. در جايى مى گويد:
|
خيز تا از درِ ميخانه گشادى طلبيم |
بر دَرِ دوست نشينيم و مرداى طلبيم |
|
|
زادِ راه حرمِ دوست نداريم، مگر |
به گدايى ز درِ ميكده زادى طلبيم[٤] |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ٩٤، روايت ١٠.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٦٧٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٢، ص ٣٣٠.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٥، ص ٣٠٠.