جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٣ - غزل ١٥٩ چو دست بر سر زلفش زنم، به تاب رود
و بگويد:
|
لطف باشدگر نپوشى از گداها رُوت را |
تا به كامِ دل ببيند ديده ما روت را |
|
|
تا به كى با تلخىِ هجر تو سازداى صنم! |
روى بنما تا ببيند حافظِ ما روت را[١] |
|
|
طريقِ عشق پر آشوب و فتنه است اى دل! |
بيافتد آن كه در اين راه با شتاب رَوَد |
|
خواجه در اين بيت خطاب به خود و سالكين نموده و مى گويد: مسير عشق جانان، خطرات و لغزشهاى بسيارى را در پى دارد، شتاب زدگى در آن و تمنّاى دوام ديدار دوست براى سالك عاشق مصلحت نمى باشد زيرا تا بكلّى از خود نرسته هجرانش پايان نخواهد يافت. بخواهد بگويد:
|
صوفى ار باده به اندازه خورَد نوشش باد |
ورنه انديشه اين كار فراموشش باد |
|
|
نرگسِ مستِ نوازش كنِ مردم دارش |
خونِ عاشق بخوردگر به قدح، نوشش باد![٢] |
|
و بگويد:
|
چو مستعّدِ نظر نيستى، وصال مجوى |
كه جامِ جم ندهد سود گاهِ بىبصرى |
|
|
طريقِ عشق طريقى عجب خطرناك است |
نعوذ باللّه اگر ره به مأمنى نبرى |
|
|
به يمنِ همّتِ حافظ اميد هست كه باز |
أرى اسامِرُ لَيْلاىَ لَيْلَةَ الْقَمَرِ[٣] |
|
با اين همه:
|
گدايىِ دَرِ جانان به سلطنت مفروش |
كسى ز سايه اين در به آفتاب رَوَد؟ |
|
اى خواجه! مبادا مشكلات طريق حضرت دوست و هجرانش تو را از بندگى و اظهار فقر و ذلّت در پيشگاهش باز دارد، و دست از اختيار نمودن او و ديدارش.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥، ص ٤٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٠، ص ١٨٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٨٢، ص ٤١٧.