جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٠ - غزل ١٥٨ چه مستى است ندانم كه رو به ما آورد
اطِعْنى فيما امَرْتُكَ تَقولُ لِلشَّىْ ءِ: كُنْ، فَيَكونُ.»
[١]: (اى فرزند آدم! من بىنيازى هستم كه هرگز نادار نمى گردم، از دستوراتم اطاعت كن، تا تو را نيز چنان بىنياز گردانم كه هرگز نادار نگردى. اى فرزند آدم! من زنده اى هستم كه مرگ بر من راهى ندارد، از دستوراتم اطاعت كن، تا تو را حياتى بخشم كه هرگز نميرى. من به هر چيز بگويم: موجود شو، پديد مى آيد، از دستوراتم اطاعت كن، تا تو نيز اگر به هر چيز گفتى: موجود شو، ايجاد گردد.).
خواجه نيز مى خواهد بگويد: «فلك، غلامىِ حافظ كنون به طوع كند ...» و بگويد:
|
فيضِ روح القدس ار باز مدد فرمايد |
دگران هم بكنند آنچه مسيحا مى كرد؟[٢] |
|
و بگويد:
|
گدايىِ دَرِ ميخانه طرفه اكسيرى است |
گر اين عمل بكنى، خاك زَرْ توانى كرد[٣] |
|
[١] - الجواهر السنيّة، ص ٣٦٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٥، ص ١٧٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٢، ص ١٢٣.