جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٨ - غزل ١٥٨ چه مستى است ندانم كه رو به ما آورد
مرام شما را ترك گفتم، از من آزرده خاطر نشويد زيرا نفحات و مشاهداتى را كه پير و مرشدم به من وعده داده بود در اين جهان استشمام كرده و دريافته و در عالم ديگر نيز از آن بهره مندم.
در جايى مى گويد:
|
من كه امروزم بهشتِ نقد حاصل مى شود |
وعده فرداى زاهد را چرا باور كنم؟[١] |
|
بخواهد با اين بيان اظهار ارادت به استادش كرده باشد و بگويد:
|
بنده پيرِ خراباتم كه درويشانِ او |
گنج را از بىنيازى خاك بر سر مى كنند[٢] |
|
و بگويد:
|
پير ميخانه سحر جامِ جهان بينم داد |
واندر آن آينه از حُسنِ تو كرد آگاهم[٣] |
|
|
به تنگ چشمىِ آن تُركِ لشگرى نازم! |
كه حمله بر منِ مسكينِ يك قبا آورد |
|
كنايه از اينكه: محبوب من محبوبى است كه حاضر نبود تا اثرى از من باقى است عنايتى به من داشته باشد، لذا تا مرا به كلّى از من نگرفت، نفحات خود را شامل حالم ننمود و به مشاهده و ديدارش نايل نساخت.
بيان خواجه اگرچه به صورت گله و شكايت آمده، امّا سخن از چيزى مى گويد كه مطلوب اوست؛ زيرا بدون آن وصال برايش ممكن نخواهد بود. در واقع مىخواهد بگويد:
١١٧٣
«الهى! وَ الْحِقْنى بِنُورِ عِزّكَ الابْهَجِ، فَاكونَ لَكَ عارِفاً، وَعَنْ سِواكَ مُنْحَرِفاً، وَمِنْكَ خائِفاً [مُراقِباً]، يا ذَالْجَلالِ وَالاكْرامِ.»
[٤]: (پروردگارا! و مرا به درخشانترين نورِ مقام عزّتت بپيوند، تا عارف و شناساى تو بوده، و از غير تو رو گردانده، و تنها از تو ترسان
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٢، ص ٣٣١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٢، ص ٢١٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٣، ص ٢٨٦.
[٤] - اقبال الاعمال، ٦٨٧.