جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٧ - غزل ١٥٨ چه مستى است ندانم كه رو به ما آورد
و نيز مى گويد:
|
صبا! تو نكهتِ آن زلفِ مشكبو دارى |
به يادگار بمانى كه بوىِ او دارى |
|
|
دلم كه گوهرِ اسرارِ عشقِ دوست در اوست |
توان به دستِ تو دادن گرش نكو دارى |
|
|
ز جرعه تو سرم مست گشت، نوشت باد! |
خود از كدام مى است آنكه در سبو دارى[١] |
|
اى خواجه حال كه مطرب و نفحات مقام شناس، قول آشنا را برايت آورد و حضرت محبوب مى خواهد مورد عنايتش قرارت دهد،
|
تو نيز باده به چنگ آر و راهِ صحرا گير |
كه مرغِ نغمه سرا، سازِ خوش نوا آورد |
|
باده مشاهدات را از حضرت دوست بستان و راهى صحرا شود، تا از نغمه مرغان خوش آواز نيز گفتار او را بشنوى.
گويا با اين بيان اشاره به نعمتى دارد كه خداوند در بهشت به عدّه اى از بندگانش از ديدار و كلامش عنايت مى كند؛ كه:
١١٧٢
«لا احْجُبُ عَنْهُمْ وَجْهى، وَلُانَعّمُهُمْ بِأَلْوانِ التَّلَذُّذِ مِنْ كَلامى.»
[٢]: (و روى خود را از ايشان نمى پوشانم و حتماً آنان را از انواع لذّات كلامم متنعّم مى گردانم.) در جايى مى گويد:
|
بلبل ز شاخِ سرو به گلبانگ پهلوى |
مىخواند دوش درس مقامات معنوى |
|
|
يعنى بيا كه آتش موسى نموده گل |
تا از درخت، نكته توحيد بشنوى |
|
|
مرغانِ باغ، قافيه سنجند و بذلهگو |
تا خواجه مِىْ خورد به غزلهاى پهلوى[٣] |
|
|
مريد پير مغانم ز من مرنج اى شيخ! |
چرا كه وعده تو كردىّ و او بجا آورد |
|
اى آنان كه مرا به زهد خشك و نعمتها و زيبائيهاى بهشتى دعوت مى كرديد اگر.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٨٠، ص ٤١٦.
[٢] - وافى، ج ٣، ابواب المواعظ، باب مواعظ الله سبحانه، ص ٣٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٤٧، ص ٣٩٢.