جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١ - غزل ١٢٢ از ديده، خون دل، همه بر روى ما رود
خواجه در اين غزل در مقام اظهار اشتياق به ديدار حضرت دوست بوده و با بيانات مختلف خبر از ناراحتى خود داده. معلوم مى شود خواجه همراهانى در اين امر داشته كه بيشتر ابيات را با لفظ «ما» متذكّر شده. مىگويد:
|
از ديده، خونِ دل، همه بر روى ما رَوَد |
بر روى ما ز ديده ندانم چه ها رَوَد |
|
معشوقا! دل ما در غمِ عشقت خون شد و با سرشك ديدگان آن را بر گونه فرو ريختيم، اكنون نمى دانيم ديده دلمان در چه حالى به سر مى برد.
و ممكن است بخواهد بگويد: محبوبا! محبّت تو خونين دلمان نمود و اشك از ديدگانمان جارى ساخته، حال نمى دانيم با گونه و روى و صورت مجازىمان چه خواهد كرد.
كنايه از اينكه:
|
ز گريه، مردمِ چشمم نشسته در خون است |
ببين كه در طلبت، حال مردمان چون است |
|
|
از آن زمان كه ز دستم برفت يارِ عزيز |
كنار ديده من همچو رودِ جيحون است[١] |
|
و نيز كنايه از اينكه:
|
تا تو از چشم منِ سوخته دل دور شدى |
اى بسا چشمه خونين كه دل از ديده گشاد |
|
|
از بُن هر مژه صد قطره خون بيش چكد |
چون بر آرد دلم از دست فراقت فرياد[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٦، ص ٩٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥٣، ص ٢٠٤.