جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠٠ - غزل ١٥٦ چو آفتاب مى از مشرق پياله بر آيد
(به نَفْس خود جاهل مباش، كه هركس به شناخت نَفْس خويش جاهل باشد، به هر چيز نا آشنا و جاهل است.- در جايى مى گويد:
|
در ازل هر كو به فيضِ دولت ارزانى بود |
تا ابد جامِ مرادش، همدمِ جانى بود |
|
|
خلوت ما را فروغ از عكسِ جامِ باده باد! |
زآنكه كُنجِ اهلِ دل بايد كه نورانى بود |
|
|
بى چراغِ جام، در خلوت نمى آرم نشست |
وقتِ گل، مستورىِ مِستان ز نادانى بود |
|
|
مجلس انس وبهار وبحثِ عشق اندر ميان |
جامِ مِى نگرفتن از جانان، گران جانى بود |
|
|
خوش بود خلوت هم اى صوفى! وليكن گر دراو |
باده ريحانى و ساقىّ روحانى بود[١] |
|
|
نسيم بر سر گل بشكند كُلاله سنبل |
چو در ميانِ چَمَن بوىِ آن كُلاله بر آيد |
|
و چنانكه نسيم خوش و جانفزاى حضرت دوست از چمنزار عالم و مظاهر آشكار گردد، بازار عطر گل برچيده خواهد شد.
كنايه از اينكه: تا زمانى مظاهر عالَم براى عاشقان محبوب، جلوه مى توانند داشته باشند، كه او از ملكوتشان تجلّى نكرده باشد. بخواهد بگويد:
١١٥٥
«انْتَ الَّذى اشْرَقْتَ الانْوارَ فى قُلوبِ اوْلِيائِكَ حَتّى عَرَفوكَ وَوَحَّدوكَ [وَجَدوكَ]، وَانْتَ الَّذى ازَلْتَ الأَغْيارَ عَنْ قُلوبِ أَحِبّائِكَ، حَتّى لَمْ يُحِبّوا سِواكَ، وَلَم يَلْجَئوا الى غَيْرِكَ.»
[٢]: (تو بودى كه انوار را در قلوب اوليائت تاباندى، تا از اهل معرفت و توحيدت گشتند [يا: تو را يافتند.]، و تو بودى كه اغيار را از دلهاى دوستانت زدودى، تا غير تو را به دوستى نگرفته و به غيرت پناه نبردند.- بگويد:
|
تركِ من چون جعدِ مشكين گِرْدِ كاكُل بشكند |
لاله را دل خون كند، بازارِ سنبل بشكند |
|
|
ور خرامان سَرْوِ گلبارش كند ميلِ چمن |
سرو را از پا در اندازد، دلِ گل بشكند |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٣، ص ١٦٣.
[٢] - اقبال الاعمال: ص ٣٤٩.