جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٤ - غزل ١٥٥ چو رويت مهر و مه تابان نباشد
محبوبا! اگر در چمنزار عالم طبيعت، چشمه آب گوارايى باشد و كسى از آن استفاده نكند، جاى شگفتى نيست، عجيب آن است كه تو در سبزه زارِ كثرات و مظاهر ظهور داشته باشى و ممكن باشد از حضرتت بهرهمند شدن، ولى عاشقانت نتوانند از تجلّيات و ديدارت بهرهمند گردند و آب حياتى بنوشند. بخواهد بگويد:
|
از رُخت چون خُلد و لعلت سَلسبيل |
سَلْسبيلت كرده جان و دل سبيل |
|
|
سبز پوشانِ خَطَت بر گِرْدِ لب |
همچو حورانند گِرْدِ سَلسَبيل |
|
|
من نمى يابم مجال اى دوستان! |
گر چه او دارد جمالى بس جَميل[١] |
|
و بگويد:
|
چو قندت پسته وَش خندد به حالم |
چرا بادامِ من گريان نباشد |
|
محبوبا! چرا ديدهام گريان نباشد، و حال آنكه با كلام شيرين و پسته خندانت جوابِ «رَبِّ! أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ.»[٢]: (پروردگارا! خود را به من نشان بده.) مرا، «لَنْ تَرانِي.»[٣]:
(هرگز مرا نخواهى ديد.) مىگويى، گويا مى خواهى بگويىام: با وجود توجّه به خود، ممكن نيست به ديدار من نايل آيى.[٤].
بخواهد بگويد:
|
زِ گريه مردمِ چشمم نشسته در خون است |
ببين كه در طلبت، حال مردمان چون است |
|
|
دلم بجو، كه قدّت همچو سرو دلجوى است |
سخن بگو، كه كلامت لطيف و موزون است |
|
|
ز دَوْرِ باده به جان، راحتى رسان، ساقى! |
كه رنجِ خاطرم از جورِ دورِ گردون است[٥] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٧٣، ص ٢٧٩.
[٢] ( ٢، ٣) اعراف: ١٤٣.
[٣] ( ٢، ٣) اعراف: ١٤٣.
[٤] - با بيان آيه شريفه نمى خواهيم بگوييم: حضرت موسى ٧ نيز چنين بوده؛ زيرا وى مُخُلَص بوده، و چنين گفتارى نسبت به وى معنى ندارد.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٦، ص ٩٤.