جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨١ - غزل ١٥٣ جهان بر ابروى عيد از هلال، وسمه كشيد
به انقلاب زمانه چشم نداشت و موجبات عنايت حقّ را فراهم نمود؛ زيرا همان گونه كه صبح صادق با طلوع خود بر صبح كاذب مى خندد روزگار نيز به كسانى كه بر اين باورند كه كار از آنها بر مى آيد مى خندد. در جايى مى گويد:
|
غمِ زمانه كه هيچش كران نمى بينم |
دواش جز مِىِ چون ارغوان نمى بينم |
|
|
ز آفتابِ قَدَح، ارتقاعِ عيش بگير |
چرا كه طالعِ وقت آن چنان نمى بينم[١] |
|
|
دلم ز زلفِ تو شوريده بود، مىدانم |
كه پيش روى تو بر خود چو مار مى پيچيد |
|
دلبرا! مىدانم پريشانى و شوريدگى دل و عالم عنصرىام در فراقت از زلف و كثرات جلال تو مى باشد كه چون مار به دور خود مى پيچد، و بيم آن دارد كه بار ديگر به فراقت مبتلا شود.
در جايى مى گويد:
|
دارم از زلفِ سياهت گله چندان، كه مپرس |
كه چنان زو شدهام بىسرو و سامان كه مپرس |
|
|
گفتمش: زلف، به كينِ كه گشادى؟ گفتا: |
حافظ! اين قصّه دراز است، به قرآن كه مپرس[٢] |
|
|
ز شوقِ لعل تو حافظ نوشت شعرى چند |
بخوان ز نظمش و در گوش كن چو مرواريد |
|
دلبرا! شوق ديدارت مرا بر آن داشت كه گفتارى عاشقانه با تو در قالب شعر داشته باشم، اين گونه بىعنايت به من مباش و به فراموشىام مسپار و ديگر بار به وصالت نايلم گردان.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٨، ص ٣١٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٢، ص ٢٤٨.