جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٩ - غزل ١٥٣ جهان بر ابروى عيد از هلال، وسمه كشيد
شكيبايم، چگونه بر فراقت صبر كنم ... سوگند ياد مى كنم كه اگر اجازه دهى كه [در جهنّم] سخن بگويم: مسلّماً ميان اهل جهنّم بسان آرزومندان فرياد برآورده، و مانند يارى جويان با صداى بلند از تو يارى خواهم جست، و چون كسانى كه [عزيزى را] از دست داده باشند بر [فراق] تو خواهم گريست، و هر كجا كه باشى تو را صدا خواهم زد كه: اى سرپرست مؤمنان! اى نهايت آرزوهاى عارفان!) بخواهد بگويد:
|
گر كُميتِ اشكِ گلگونم نبودى تند رو |
كى شدى پيدا به گيتى رازِ پنهانم چو شمع |
|
|
در ميانِ آب وآتش همچنان سر گرمِ توست |
اين دلِ زارِ نزارِ اشكبارانم چو شمع |
|
|
آتش مِهرِ تو را حافظ عَجَب در سر گرفت |
آتشِ دل كى به آبِ ديده بنشانم چو شمع[١] |
|
|
چو ماهِ روى تو در زيرِ زلف مى ديدم |
شبم به روى تو روشن چو روز مى گرديد |
|
معشوقا! روزگارى به مشاهده ملكوت مظاهرت مرا نايل ساختى و حضرتت را با ديده دل و نور ايمان با آنها مى ديدم و چه زيبا شبِ فراقم را به ديدارت روشن نموده بودى؛ كه:
١١٣٦
«انْتَ الَّذى لا الهَ غَيْرُكَ، تَعَرَّفْتَ لِكُلّ شَىْ ءٍ فَما جَهِلَكَ شَىْ ءٌ، وَانْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ الَىّ فى كُلّ شَىْ ءٍ، فَرَأَيْتُكَ ظاهِراً فى كُلّ شَىْ ءٍ، وَانْتَ الظّاهِرُ لِكُلّ شَىْ ءٍ.»
[٢]: (و تويى كه معبودى جز تو نيست، خود را به همه چيز شناساندى، پس هيچ چيز به تو جاهل نيست، و تويى كه خويش را در همه چيز به من شناساندى، پس تو را آشكار و هويدا در همه چيز ديدم، و تويى آشكار و پيدا براى هر چيز.) بخواهد بگويد:
|
اى روىِ ماه منظرِ تو، نو بهارِ حُسن |
خال و خطِ تو مركزِ لطف و مدار حُسن |
|
|
در چشمِ پر خمارِ تو پنهان فنونِ سِحْر |
در زلفِ بىقرارِ تو پيدا قرارِ حُسن |
|
|
از دامِ زلف و دانه خالِ تو در جهان |
يك مرغِ دل نماند نگشته شكارِ حُسن[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦١، ص ٢٧٢.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦٥، ص ٣٣٩.