جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٧ - غزل ١٥٣ جهان بر ابروى عيد از هلال، وسمه كشيد
|
بيا كه با تو بگويم غمِ ملالتِ دل |
چرا كه بىتو ندارم مجالِ گفت و شنيد |
|
دلبرا! جلوه اى بنما و مرا به ديدارت بهرهمند ساز، تا بگويمت آنچه در هجرت كشيدهام؛ «چرا كه بىتو ندارم مجال گفت و شنيد» كنايه از اينكه:
|
بى مهرِ رُخت روزِ مرا نور نمانده است |
وز عمر مرا جز شبِ ديجور نمانده است |
|
|
هنگام وداعِ تو ز بس گريه كه كردم |
دور از رُخِ تو، چشمِ مرا نور نمانده است |
|
|
نزديك شد آن دم كه رقيبان تو گويند: |
دور از درت آن خسته رنجور نمانده است |
|
|
وصلِ تو اجَل را زِ سرم دور همى داشت |
از دولتِ هجر تو كنون دور نمانده است |
|
|
صبر است مرا چاره زِ هجرانِ تو، ليكن |
چون صبر توان كرد، كه مقدور نمانده است[١] |
|
|
نبود چنگ و رباب و گل و نبيد، كه بود |
گِلِ وجودِ من آغشته شراب و نبيد |
|
بخواهد بگويد:
|
بودم آن روز من از طائفه دُرد كشان |
كه نه از تاك، نشان بود و نه از تاكْ نشان |
|
و بگويد: معشوقا! از ازل، طينت و خميرهام را با محبّتت آميخته بودى و من فريفتهات بودم، و چون به عالم خاكىام آوردى از ديدارت محروم ماندهام، جلوهاى بنما تا بازت ببينم، بخواهد بگويد:
|
اى كه مهجورى عشّاق روا مى دارى! |
بندگان را ز بَرِ خويش جدا مى دارى |
|
|
تشنه باديه را هم به زُلالى درياب |
به اميدى كه در اين ره به خدا مى دارى |
|
|
دل ربودىّ و به حل كردمت اى جان! ليكن |
بِهْ از اين دار نگاهش كه مرا مى دارى[٢] |
|
لذا باز مى گويد:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٧، ص ١٠٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٦، ص ٣٨٥.