جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧١ - غزل ١٥٢ جان بىجمال جانان، ميل جنان ندارد
|
اى دل! طريقِ رندى از محتسب بياموز |
مست است و در حقِ او، كس اين گمان ندارد |
|
اى سالك! و يااى خواجه! رندى و زيركى را در عاشقىات به محبوب پيشه خود ساز، در باطن با حقّ سبحانه، و در ظاهر و كردار چون محتسب و زاهد باش، وى مست حقيقت خود (كه محيط به اوست) مىباشد؛ امّا نه خود به مستى خود آگاه است و نه ديگران، و اعمالش نيز به مستى او گواهى نمى دهد. در جايى در مقام اختيار اين طريقه مى گويد:
|
من و صلاح و سلامت، كس اين گمان نبرد |
كه كس به رندِ خرابات، ظنّ آن نبرد |
|
|
من اين مرقَّعِ پشمينه بهرِ آن دارم |
كه زيرِ خرقه كشم مِىْ، كس اين گمان نبرد[١] |
|
و نيز مى گويد:
|
اگرچه باده فرح بخش و باد گلبيز است |
به بانگِ چنگ مخور مى، كه محتسب تيزاست |
|
|
در آستينِ مُرَقَّع پياله پنهان كن |
كه همچو چشم صراحى، زمانه خون ريزاست |
|
|
ز رنگِ باده بشوييد خرقه ها از اشك |
كه موسم ورع و روزگار پرهيز است[٢] |
|
|
كس در جهان ندارد يك بنده همچو حافظ |
زيرا كه چون تو شاهى كس در جهان ندارد |
|
آرى آنان كه بندگيشان به نهايت رسيده، به غرض غايى از خلقت نايل گشتهاند؛ كه: «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ، إِلَّا لِيَعْبُدُونِ.»[٣]: (و جنّ و انس را نيافريدم مگر اينكه مرا بپرستند.- آن كس كه پذيرفته درگاه حضرت دوست گشته بستگىِ به غير او نخواهد داشت، بلكه به يك تعبير، غيرى در نظر و ديده دلش نخواهد آمد. خواجه نيز مى گويد: محبوبا! چون تو مولاى منى بندگىام به اوج خود رسيده بخواهد.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٨، ص ٢٠١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٦٠، ص ٧٧.
[٣] - ذاريات: ٥٦.