جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦٥ - غزل ١٥٢ جان بىجمال جانان، ميل جنان ندارد
١٨٨٢
لَيْسَ لَكَ، حَتّى يَكُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَكَ؟!»
[١]: (چگونه با چيزى كه در وجودش نيازمند توست، مىتوان بر تو رهنمون شد، آيا براى غير تو آنچنان ظهورى هست كه براى تو نباشد تا آن آشكار كننده تو باشد؟!.).
حضرتش را به ديده باطن و نور ايمان مى توان ديد و نشان از او يافت و گفت:
١٤٧٧
«مَتى غِبْتَ حَتّى تَحْتاجَ الى دَليلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ، وَمَتى بَعُدْتَ حَتّى تَكونَ الآثارُ هِىَ الَّتى توصِلُ الَيْكَ؟! عَمِيَتْ عَيْنٌ [لا تَزالُ] لا تَراكَ عَلَيْها رَقيباً.»
[٢]: (كى غائب بوده اى تا محتاج راهنمايى باشى كه بر تو رهنمون شود؟ و كجا دور بوده اى تا آثار و مظاهر مرا به تو واصل سازد؟! كور است چشمى كه تو را بر خود مراقب و نگهبان نمى بيند.) در جايى مى گويد:
|
عارف از پرتوِ مِىْ رازِ نهانى دانست |
گوهرِ هركس از اين لعل، توانى دانست |
|
|
شرحِ مجموعه گل، مرغِ سحر داند و بس |
كه نه هر كو ورقى خواند، معانى دانست |
|
|
سنگ وگِل را كند از يُمنِ نظر، لعل وعقيق |
هر كه قدرِ نَفَسِ بادِ يمانى دانست[٣] |
|
|
هر شبنمى در اين رَهْ صد موجِ آتشين است |
دردا كه اين معمّا، شرح و بيان ندارد! |
|
آرى آنان كه حضرت حق را مى طلبند، در طىّ سير عالم معنويّت و غرض غايى از خلقت مشكلاتى را در پيش رو دارند كه هركس را تاب تحمّل آن نباشد؛ چرا كه سير سالك و عاشق ديدار محبوب حقيقى (تا به فقر ذاتى خود پى نبرده) سير در نيستى مى باشد، لذا مى گويد: «هر شبنمى در اين رَهْ، صد موجِ آتشين است» و اين امرى است كه مجاهده مى خواهد و تحمّل آن دشوار است. در جايى مى گويد:
|
آسمان بار امانت نتوانست كشيد |
قرعه فال به نام منِ ديوانه زدند |
|
|
نقطه عشق دلِ گوشه نشينان خون كرد |
همچو آن خال كه بر عارضِ جانانه زدند |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٢، ص ٩١.