جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦٤ - غزل ١٥٢ جان بىجمال جانان، ميل جنان ندارد
١٣٧٤
سؤلى.»
[١]: (توجّهم از همه بريده و تنها به تو پيوسته، و ميل و رغبتم به سوى تو منصرف گشته، پس تويى مقصودم نه غير تو و تنها براى توست شب بيدارى و كم خوابىام، و لقايت نور چشمم، و وصالت تنها آرزوى جانم مى باشد و شوقم منحصر به تو، و شيفتگىام در محبتت، و سوز و حرارت عشقم براى دوستى توست، و خشنوديت تنها مقصودم، و ديدارت حاجتم، و جوار تو خواستهام و نزديكى به تو نهايت خواهشم مىباشد.- بگويد:
١١٢٣
«وَلا تَقْطَعْنى عَنْكَ، وَلا تُبْعِدْنى مِنْكَ، يا نَعيمى وَجَنَّتى! وَيا دُنْياىَ وَآخِرَتى!.»
[٢]: (و مرا از خود جدا و دور مگردان، اى نعمت و بهشت من! اى دنيا و آخرت من!- بگويد:
|
اى كه بر ماه از خطت، مشكين نقاب انداختى |
لطف كردى سايه اى بر آفتاب انداختى |
|
|
پرده از رُخ بر فكندى يك نظر درجلوه گاه |
وز حيا حور و پرى را در حجاب انداختى[٣] |
|
و بگويد:
|
قصرِ فردوس به پاداشِ عمل مى بخشند |
ما كه رنديم و گدا، دير مغان ما را بس |
|
|
از درِ خويش خدا را به بهشتم مفرست |
كه سَرِ كوى تو از كون و مكان ما را بس[٤] |
|
|
با هيچكس نشانى ز آن دلستان نديدم |
يا من خبر ندارم يا او نشان ندارد |
|
محبوبا! با وجود آنكه تمامى مظاهر عالَم مرا راهنماى به تو و ملكوتشان مىباشند، امّا با هيچ يك از آنها نشانى جز مظهريّت اسماء و صفاتت را نمى بينم، «يا من خبر ندارم، يا او نشان ندارد.» و معلوم است كه او نشان ندارد تا به ديده ظاهر بتوانش ديد، كه:
١١٢٤
«كَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بِما هُوَ فى وُجودِهِ مُفْتَقِرٌ الَيْكَ؟ أَيَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهورِ ما
[١] ( ١، ٢) بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.
[٢] ( ١، ٢) بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٢، ص ٣٨٢.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٦، ص ٢٥٠.