جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥٩ - غزل ١٥١ ترك من چون جعد مشكين گرد كاكل بشكند
|
اى سرو تو با قدِ بلندش |
در باغ، چه اعتبار دارى؟[١] |
|
و بگويد:
|
تا هلال ابروى جانان ز چشمم دور شد |
اندر اين رَهْ سيلها باشد كه صد پل بشكند |
|
از آن هنگام كه از مشاهده محبوبم محروم شدم، آن قدر اشك حسرت از ديدگانم باريدم كه وجود خاكى مرا به ضعف و نابودى كشانيده، در نتيجه با اين بيان اظهار اشتياق به ديدار ديگر بار خود نموده؛ بخواهد بگويد:
|
زهى خجسته زمانى كه يار باز آيد |
به كامِ غمزدگان، غمگسار باز آيد |
|
|
در انتظارِ خدنگش همى طپد دلِ صيد |
خيالِ آنكه به رسمِ شكار باز آيد |
|
|
مقيم بر سرِ راهش نشستهام چون گَرْد |
به آن هوس كه بر اين رهگذار باز آيد |
|
|
سرشكِ من نزند موج بر كنار چو بحر |
اگر ميان وىام در كنار باز آيد[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
چون نسيمِ صبحگاهى پرده گل بَردَرَد |
خارِ غم اندر دلِ مجروحِ بلبل بشكند |
|
كنايه از اينكه در انتظار آنم كه صبحگاهان نفحات و نسيمهاى رحمت و لطف دوست، وزيدن گيرد و پرده از جمال محبوب بردارند، تا خار غمى كه از هجرانش در دلم حاصل گشته زائل گردد. بخواهد بگويد:
١١٤٣
«الهى! فَاجْعَلْنا مِمَّنْ ... اعَذْتَهُ مِنْ هَجْرِكَ وَقِلاكَ، وَبَوّأْتَهُ مَقْعَدَ الصّدْقِ فى جِوارِكَ، وَخَصَصْتَهُ بِمَعْرِفَتِكَ، وَأَهَّلْتَهُ لِعِبادَتِكَ، وَهَيَّمْتَ قَلْبَهُ لِارادَتِكَ، وَاجْتَبَيْتَهُ لِمُشاهَدَتِكَ.»
[٣]: (معبودا! پس ما را از كسانى قرار ده كه ... از دورى و راندنت در پناه خويش در آورده، و در جايگاه صدق و راستى در جوار خويش جاى داده.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٢٣، ص ٣٧٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٢، ص ٢٢٢.
[٣] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.