جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥ - غزل ١٢١ اگر آن طاير قدسى ز درم باز آيد
آرزومندم، تحقّق بخشى.)
|
دارم اميد بدان اشك چون باران كه مگر |
برق دولت كه برفت از نظرم باز آيد |
|
محبوبا! دولت قرب و وصل تورا، از دست دادم. اميد آنكه با اشكى كه از شوق ديدارت فرو مى بارم دولت از دست شدهام را با عنايت ديگرت به من باز گردانى.
و در جائى چون به آرزوى خود مى رسد مى گويد:
|
سحرم دولت بيدار به بالين آمد |
گفت بر خيز كه آن خسرو شيرين آمد |
|
|
قدحى دركش و سَر خوش به تماشا به خرام |
تا ببينى كه نگارت به چه آئين آمد |
|
|
گريه آبى به رُخ سوختگان باز آورد |
ناله فرياد رس عاشق مسكين آمد[١] |
|
|
گر نثارِ قدمِ يار گرامى نكنم |
جوهر جان، به چه كار دگرم باز آيد |
|
بخواهد بگويد: چنانكه دوست ديگر بار جلوه كند جان به پيشگاهش نثار خواهم كرد زيرا بىديدارش جان را ارزشى نمى باشد به گفته خواجه در جايى:
|
آن پيك نامور كه رسيد از ديار دوست |
آورد حرز جان ز خط مشكبار دوست |
|
|
خوش مى دهد نشان جلال و جمالِ يار |
خوش مى كند حكايت عزّو وقار دوست |
|
|
جان دادمش به مژده و خجلت همى برم |
زين نقد كم عيار كه كردم نثار دوست[٢] |
|
|
آنكه تاج سر من خاك كف پايش بود |
پادشاهى بكنم گر به سرم باز آيد |
|
آرى نهايت خضوع بنده در برابر مولاى خود، به خاك افتادن و پيشانى به خاك مذلت ساييدن است و
٩١٤
«عُبَيْدُكَ بِبابِكَ، مِسْكينُكَ بِفِنائِكَ، سآئِلُكَ بِفِنائِكَ، يَشْكُو إلَيْكَ ما
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٠، ص ١٧٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦، ص ٦٢.