جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤٢ - غزل ١٤٩ ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود
|
بر جويبارِ چشمم گر سايه افكند دوست |
بر خاكِ رهگذارش آبِ روان توان زد[١] |
|
و هنگامى كه به آرزوى ديرينهاش مى رسد، مىگويد:
|
سحرم دولت بيدار به بالين آمد |
گفت: برخيز، كه آن خسرو شيرين آمد |
|
|
قدحى در كش و سر خوش به تماشا بخرام |
تا ببينى كه نگارت به چه آيين آمد |
|
|
گريه، آبى به رخِ سوختگان باز آورد |
ناله، فرياد رسِ عاشقِ مسكين آمد[٢] |
|
و ممكن است مراد خواجه از «داد خواهى» در بيت، دادخواهى از محبوب باشد و بخواهد بگويد: به ميكده و نزد مقرّبان درگاهت خواهم رفت و شكوه تو را به ايشان خواهم كرد، شايد آنان در پيشگاهت از كار من گره گشايى كنند و از هجران خلاصى يابم؛ ولى:
|
اين سركشى كه در سَرِ سروِ بلندِ توست |
كى با تو دستِ كوتهِ ما در كمر شود |
|
|
اين قصرِ سلطنت كه تواش ماهِ منظرى |
سرها بر آستانه او، خاكِ دَر شود |
|
چون به جلال و جمال و مقام عزّ و عظمت و شوكت تو مى نگرم، خود را قابل همنشينى تو نمى بينم و مى گويم: تمامى عاشقانت بايد در پيشگاهت اظهار خضوع و خشوع و بندگى داشته باشند، و تسليم خواسته هايت گردند، خواه هجران باشد و خواه وصال، و از خويش اظهار وجود ننمايند، كه: «إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ، إِلَّا آتِي الرَّحْمنِ عَبْداً.»[٣]: (هر آن كه در آسمانها و زمين است به صورت بنده و برده به سوى خداوند بسيار مهربان مى آيند.- همچنين:
١١٠٥
«كُلُّ شَىْ ءٍ خاضِعٌ لِلّه.»
[٤]: (هر چيزى براى خدا خاضع و فروتن مى باشد.) با اين همه، مىگويم:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٧، ص ١٦٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٠، ص ١٧٥.
[٣] - مريم: ٩٣.
[٤] - فهرست موضوعى غرر و درر، باب الخضوع، ص ٩٠.