جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤٠ - غزل ١٤٩ ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود
از اين غزل معلوم مى شود خواجه را بعد از وصال، فراق حاصل گشته، در اكثر ابيات اظهار اشتياق به ديدار ديگر بار محبوب نموده و مى گويد:
|
ترسم كه اشك در غمِ ما پرده در شود |
وين رازِ سر به مُهر به عالَم سَمَر شود |
|
محبوبا! هر چند مى خواهم راز عشق خويش را نسبت به تو پنهان نمايم، اشك ديدگانم در فراقت آن را آشكار مى سازد، و محبّتم را به حضرتت بر سر زبانها مىاندازد. در جايى در مقام اشتياق به حضرت دوست مى گويد:
|
نماز شامِ غريبان چو گريه آغازم |
به مويههاى غريبانه قصّه پردازم |
|
|
به ياد يار و ديار آنچنان بگريم زار |
كه از جهان ره و رسمِ سفر براندازم |
|
|
من از ديارِ حبيبم، نه از بلادِ رقيب |
مُهيمنا! به رفيقانِ خود رسان بازم |
|
|
سرشكم آمد و عيبم بگفت روى به روى |
شكايت از كه كنم؟ خانگى است غمّازم[١] |
|
|
گويند: سنگ، لعل شود در مقامِ صبر |
آرى شود، وليك به خونِ جگر شود |
|
خواجه با اين بيان، خود و ديگر سالكان را به سنگى تشبيه نموده كه در اثر مرور زمان و تابش ماه و خورشيد. به لعل و عقيق تبديل مى شود و گرانبها مى گردد.
مىخواهد بگويد: صبر بر فراق و دورى حضرت دوست نيز چنين است تا كسى در.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٣، ص ٣٣١.