جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣٩ - غزل ١٤٩ ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود
غزل ١٤٩ [: ترسم كه اشك در غمِ ما پرده در شود ...]
|
ترسم كه اشك در غمِ ما پرده در شود |
وين رازِ سر به مُهر به عالَم سَمَر شود |
|
|
گويند: سنگ، لعل شود در مقامِ صبر |
آرى شود، وليك به خونِ جگر شود |
|
|
خواهم شدن به ميكده گريان و داد خواه |
كز دستِ غم، خلاصِ دل آنجا مگر شود |
|
|
اين سركشى كه در سَرِ سروِ بلندِ توست |
كى با تو دستِ كوتهِ ما در كمر شود |
|
|
اين قصرِ سلطنت كه تواش ماهِ منظرى |
سرها بر آستانه او، خاكِ دَر شود |
|
|
از هر كنار، تيرِ دعا كردهام روان |
باشد كز اين ميانه، يكى كارگر شود |
|
|
از كيمياى مهر تو، زَرْ گشت روىِ من |
آرى به يُمنِ همّت تو، خاك زَرْ شود |
|
|
اى جان! حديثِ ما بَرِ دلدار عرضه كن |
ليكن چنان مكن كه صبا را خبر شود |
|
|
روزى اگر غمى رسدت، تنگدل مباش |
رو شكر كن، مباد كه از بد، بتر شود |
|
|
اى دل! صبور باش و مخور غم، كه عاقبت |
اين شام، صبح گردد و اين شب، سحر شود |
|
|
در تنگناى حيرتم از نخوتِ رقيب |
يارب! مباد آنكه گدا معتبر شود |
|
|
بس نكته غيرِ حُسْن ببايد، كه تا كسى |
مقبولِ طبعِ مردمِ صاحب نظر شود |
|
|
حافظ، سر از لَحَد بدر آرد به پاى بوس |
گر خاكِ او به پاى شما پى سپر شود |
|