جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢٧ - غزل ١٤٧ پيش از اينت بيش از اين غمخوارى عشاق بود
و ممكن است بخواهد بگويد: آرامشم در گذشته تنها در دلربايى تجلّيات و حسن دوست نبود كه لطافت طبع و كردارش نيز فريفته ترم به خود مى نمود.
|
از دمِ صبحِ ازل تا آخرِ شام ابد |
دوستىّ و مِهر بر يك عهد و يك ميثاق بود |
|
كنايه از اينكه: محبوبا! در ازل عهد عبوديّتِ «أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ- يا بَنِي آدَمَ- أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ، إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ، وَ أَنِ اعْبُدُونِي، هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ.»[١]: (اى فرزندان آدم! آيا با شما پيمان نبستم كه شيطان را نپرستيد كه بدرستى او دشمن آشكار شماست، و مرا بپرستيد، كه اين راه راست و صراط مستقيم مى باشد.- شهادتِ «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[٢]: (و ايشان را بر خودشان گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟.) را از من گرفتى، و من «بَلى، شَهِدْنا.»[٣]: (بله گواهى مى دهيم.) گفتم، و اكنون نيز بر عهد عبوديّت و بَلى گفتن مى باشم، عهد شكنى نخواهم كرد و بخواهد بگويد:
|
هرگزم مِهرِ تو از لوحِ دل و جان نرود |
هرگز از يادِ من آن سروِ خرامان نرود |
|
|
آن چنان مهرِ توام در دل و جان جاى گرفت |
كه گَرَم سر برود مهرِ تو از جان نرود |
|
|
در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند |
تا ابد سر نكشد وز سر پيمان نرود[٤] |
|
و بگويد:
|
در ازل هر كو به فيضِ دولت ارزانى بُوَد |
تا ابد جامِ مرادش، همدمِ جانى بود |
|
|
خلوتِ ما را فروغ از عكس جامِ باده باد! |
زآنكه كُنجِ اهلِ دل بايد كه نورانى بود[٥] |
|
و بگويد: ديگر بار ديدارت را نصيبم گردان؛ لذا مى گويد:.
[١] - يس: ٦٠ و ٦١.
[٢] ( ٢، ٣) اعراف: ١٧٢.
[٣] ( ٢، ٣) اعراف: ١٧٢.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٨، ص ٢١٣.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٣، ص ١٦٣.