جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢٥ - غزل ١٤٧ پيش از اينت بيش از اين غمخوارى عشاق بود
و بگويد:
|
ياد باد آن صحبتِ شبها كه با زُلفِ توام |
بحث سرّ عشق و ذكرِ حلقه عشّاق بود! |
|
معشوقا! از ياد نمى برم آن شبهايى را كه تجلّيات اسمائى و صفاتىات را با مظاهر و كثرات مشاهده مى كردم و با تو انس و گفتگوها از علّت و سرّ عشق خود و عشّاق ديگر داشتم.
بخواهد بگويد:
١٠٨٩
«الهى! نَفْسٌ اعْزَزْتَها بِتَوْحيدِكَ، كَيْفَ تُذِلُّها بِمَهانَةِ هِجْرانِكَ؟!»
[١]: (بارالها! چگونه كسى را كه با توحيدت گرامى داشتى، با پستى هجرانت خوار مى گردانى.) و بگويد:
|
بازآى ساقيا! كه هوا خواهِ خدمتم |
مشتاقِ بندگىّ و دعاگوى دولتم |
|
|
زآنجا كه فيض جامِ سعادت، فروغ توست |
بيرون شدن نماى ز ظلماتِ حيرتم[٢] |
|
|
حُسنِ مَهرويانِ مجلس گر چه دل مى بُرد و دين |
عشقِ ما بر لطفِ طبع و خوبىِ اخلاق بود |
|
دلبرا! گرچه با ديدار گذشته به ظاهر جمال مظاهرت از ما دلربايى مى نمودى، ولى اين ملكوت و جمال تو با آنان بود كه ما را به خود توجّه مى داد.
بخواهد بگويد:
١٣٤٢
«وَانْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ الَىَّ فى كُلّ شَىْ ءٍ، فَرَأَيْتُكَ ظاهِراً فى كُلّ شَىْ ءٍ، وَانْتَ الظّاهِرُ لِكُلّ شَىْ ءٍ.»
[٣]: (و تويى كه در هر چيز خود را به من شناساندى، تا اينكه تو را در هر چيز نگريستم، و تويى آشكار براى هر چيز.- بگويد:
|
در خراباتِ مغان، نور خدا مى بينم |
اين عجب بين كه چه نورى ز كجا مى بينم |
|
|
خواهم از زلفِ بُتان نافه گشايى كردن |
فكرِ دور است همانا كه خطا مى بينم |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٥، ص ٢٨٧.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.