جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٧ - غزل ١٤٥ بوى خوش تو هر كه ز باد صبا شنيد
|
اينش سزا نبود دلِ حق گذار من |
كز غمگسارِ خود سخنِ ناسزا شنيد |
|
گله اى است عاشقانه از حضرت دوست. بخواهد بگويد: محبوبا! چون به عهد عبوديّت خود عمل كردم، مرا ديدارت حاصل شد، امّا دوبارهام به غم هجرت گرفتار نمودى اينگونه به من بىعنايت مباش. و بگويد:
|
مزن بر دل ز نوكِ غمزه تيرم |
كه پيش چشمِ بيمارت بميرم |
|
|
نصابِ حسن در حدّ كمال است |
زكاتم دِهْ، كه مسكين و فقيرم |
|
|
قدح پر كن كه من از دولتِ عشق |
جوان بختِ جهانم گرچه پيرم[١] |
|
و نيز بگويد:
|
اى شاهِ حسن! چشم به حال گدا فكن |
كاين گوش، بس حكايتِ شاه و گدا شنيد |
|
محبوبا! پادشاهان ظاهرى را با زير دستان نظر لطف و عنايت و رحمت است. تو پادشاه حُسن و لطف و رحمت هستى، به گدايان و لباختگانت با گوشه چشمى نظر بنما و از باده مشاهدات اسماء و صفاتى خود بهره مندشان گردان. بخواهد بگويد:
١٢٢٠
«الهى! مَنِ الَّذى نَزَلَ بِكَ مُلْتَمِساً قِراكَ فَما قَرَيْتَهُ؟ وَمَنِ الَّذى اناخَ بِبابِكَ مُرْتَجِياً نَداكَ فَما اوْلَيْتَهُ؟
ايَحْسُنُ انْ ارْجِعَ عَنْ بابِكَ بِالْخَيْبَةِ مَصْرُوفاً وَلَسْتُ اعْرِفُ سِواكَ مَوْلىً بِالاحْسانِ مَوْصوفاً.»
[٢]: (معبودا! كيست كه در طلب پذيرايىات بر تو فرود آمد و پذيرايىاش ننمودى؟! و كيست كه به اميد بخششت به درگاه تو مقيم شد و به او احسان نكردى؟! آيا سزاوار است به نوميدى از درگاهت برگردم با آنكه جز تو مولايى كه به نكوكارى ستوده باشد نمىشناسم؟!- بگويد:
|
روا مدار كه جان بر لب است و ما ز جهان |
نديده كامِ دل از آن لب و دهان برويم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٧، ص ٣٢٧.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.