جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٦ - غزل ١٤٥ بوى خوش تو هر كه ز باد صبا شنيد
حجاب از ديده دلش بر كنار نموده و بيدارى تازه اى پيدا خواهد كرد، و بوى خوش حضرت دوست را از ملكوت خود استشمام خواهد كرد. در جايى مى گويد:
|
اگر ز كوى تو بويى به من رساند باد |
به مژده، جانِ جهان را به باد خواهم داد[١] |
|
و ممكن است بخواهد بگويد: اگر عنايت محبوب شامل حال رهروى گردد و او را به ملكوتش توجّه دهد، صداىِ «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ، أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ.»[٢]: (و ايشان را بر خودشان گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟!) را كه در ازل از دوست شنيده و «بَلى، شَهِدْنا.»[٣]: (بله، گواهى مى دهيم.) گفته بود. براى بار دگر در اين عالم نيزخواهد شنيد و «بَلى، شَهِدْنا.»[٤] مىگويد. در جايى مى گويد:.
|
در ازل هر كو به فيضِ دولت ارزانى بود |
تا ابد جامِ مرادش همدمِ جانى بود[٥] |
|
در جايى ديگر مى گويد:
|
در ازل داده است ما را ساقى، لعلِ لبت |
جرعه جامى، كه من سر گرمِ آن جامم هنوز |
|
|
ساقيا! يك جرعه ده زان آبِ آتشگون كه من |
در ميان پختگانِ عشقِ او خامم هنوز[٦] |
|
گويا خواجه با اين بيان خبر از ديدار گذشتهاش داده و اظهار اشتياق ديگر بار مشاهده او را نموده و مى خواهد بگويد:
|
ساقيا! برخيز و در ده جام را |
خاك بر سر كن غمِ ايّام را |
|
|
ساغرِ مى در كفم نه، تا ز سر |
بر كشم اين دلقِ ازرق فام را[٧] |
|
لذا در بيت بعد مى گويد:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٠، ص ١٢٢.
[٢] ( ٢، ٣، ٤) اعراف: ١٧٢.
[٣] ( ٢، ٣، ٤) اعراف: ١٧٢.
[٤] ( ٢، ٣، ٤) اعراف: ١٧٢.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٣، ص ١٦٣.
[٦] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٨، ص ٢٤٠.
[٧] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣، ص ٤٦.