جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٥ - غزل ١٤٥ بوى خوش تو هر كه ز باد صبا شنيد
از اين غزل ظاهر مى شود خواجه مشاهده و ديدارى با حضرت محبوب داشته و محروميّت براى وى حاصل شده، لذا با بيانات مختلف حكايت از آن كرده تقاضاى ديگر بار آن مشاهده را مى نمايد و مى گويد:
|
بوى خوشِ تو هر كه ز بادِ صبا شنيد |
از يارِ آشنا سخنِ آشنا شنيد |
|
كنايه از اينكه: گفتار و كردار انبياء و اولياء : و يا اساتيد و مصاحبت با آنان بندگان الهى را توجّه به حضرت محبوب مى دهد؛ چرا كه آنان در اثر ظرافت و لطافت روحى و شهود فناى خويش چون نسيمهاى روح پرور از محرمان سراپرده او گرديده اند و هر لحظه انس و قربى تازه با وى دارند، لذا در جايى مى گويد:
|
صبا! اگر گذرى افتدت به كشورِ دوست |
بيار نفخه اى از گيسوى مُعَنْبَرِ دوست |
|
|
به جانِ او، كه به شكرانه جان بر افشانم |
اگر به سوى من آرى پيامى از برِ دوست |
|
|
وگر چنانچه در آن حضرتت نباشد بار |
براى ديده بياور غبارى از دَرِ دوست[١] |
|
و ممكن است مقصود خواجه از «صبا» در بيت، نفحات جانبخش الهى باشد و بخواهد بگويد: هنگامى كه نفحاتش سالكى را بنوازد، به جهت مخمّر بودن وى به خميره فطرتِ «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها، لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ...»[٢]: (همان فطرت و سرشت خدايى كه مردم را بر آن آفريد هيچ دگرگونى اى در آفرينش خدا نيست.)،.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٤، ص ٨٦.
[٢] - روم: ٣٠.