جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٣ - غزل ١٤٤ به كوى ميكده يارب! سحر چه مشغله بود
تمام داشت، آن را به فال نيك گرفتم كه معشوق به من عنايت كامل خواهد داشت و دوام ديدارم حاصل مى شود و گفتم:
|
ستاره شبِ هجران نمى فشاند نور |
به بامِ قصر بر آ و چراغِ مَهْ بر كن |
|
|
فضولِ نفس حكايت بسى كند ساقى! |
تو كارِ خود مده از دست و مى به ساغر كن[١] |
|
و نيز گفتم:
|
آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند |
آيا بود كه گوشه چشمى به ما كنند |
|
|
بگذر به كوى ميكده تا زمره حضور |
اوقات خويش بهر تو صرف دعا كنند[٢] |
|
ولى توجّه نداشتم كه:
|
دهان يار كه درمانِ دردِ حافظ داشت |
فغان كه وقتِ مروّت چه تنگ حوصله بود |
|
مداواىِ دردم در دوام ديدار جانان و يا گرفتن آب حيات از لب جان بخشش بود، افسوس كه بوسه اى از لبش نستانده و او را كاملًا مشاهدن نكرده بودم به هجرانش مبتلا شدم. به گفته خواجه در جاى ديگر:
|
شربتى از لبِ لعلش نچشيديم و برفت |
روىِ مَه پيكرِ او سير نديديم و برفت |
|
|
گويى از صحبتِ ما نيك به تنگ آمده بود |
بار بر بست و به گردش نرسيديم و برفت |
|
|
بس كه ما فاتحه و حِرزِ يَمانى خوانديم |
وز پيَش سوره اخلاص دميديم و برفت |
|
|
همچو حافظ همه شب ناله و افغان كرديم |
كاى دريغا به وداعش نرسيديم و برفت![٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٤، ص ٣٤٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧٨، ص ٢١٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٠، ص ٩٧.