جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠١ - غزل ١٤٤ به كوى ميكده يارب! سحر چه مشغله بود
١٦٠٣
الشَّديدِ مُعْتَصِم، وَبِعُرْوَتِكَ الْوُثْقى مُتَمَسّكٌ.»
[١]: (از تو درخواست مى كنم كه مرا به آسايش مقام رضاو خشنوديت نايل سازى و نعمتهايى را كه به من منّت نهادى، پاينده دارى، هان! من اكنون به درگاه كرمت ايستاده و در معرض نسيمهاى الطافت در آمده، و به رشته محكم تو چنگ زده و به دستگيره استوار و مطمئنّت در آويختهام.- بگويد:
|
سمن بويان، غبارِ غم چو بنشينند، بنشانند |
پرى رويان، قرار از دل چو بستيزند، بستانند |
|
|
به عمرى يك نفس با ما چو بنشينند، برخيزند |
نالِ شوق در خاطر، چو برخيزند، بنشانند |
|
|
در آن حضرت، چو مشتاقان نياز آرند، ناز آرند |
بدين درگاه حافظ را، چو مى خوانند، مىرانند[٢] |
|
|
قياس كردم از آن چشمِ جاودانه مست |
هزار ساحر چون سامريش در گله بود |
|
كنايه از اينكه: خواستم در آن مشاهده چشمان مست خمار آلود و جمال و تجلّى جذّاب محبوبم را در سِحر نمودن و فريفته ساختن چون منى، قياس به برتر بودن از هزاران عملى كه سامرى ها براى فريب دادن مردم كنند نمايم؛ وى از من گله نمود و فرمود فريب چشم من كجا و حيله گرى سامرى ها كجا؟! جذبه جمال من سامرىها را نيز به دام خود خواهد افكند و سِحر ايشان در برابر فريفتگى جمالم تاب استقامت ندارند، كنايه از اينكه:
|
غلام نرگسِ مستِ تو، تاجدارانند |
خرابِ باده لعلِ تو، هوشيارانند |
|
|
به زير زلفِ دو تا چون گذر كنى بينى |
كه از يمين و يسارت چه بىقرارانند |
|
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٩، ص ١٧٤.