جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٠ - غزل ١٤٤ به كوى ميكده يارب! سحر چه مشغله بود
|
نگارم دوش در مجلس به عزمِ رقص چون برخاست |
گره بگشود از گيسو و بر دلهاى ياران زد |
|
|
كدام آهن دلش آموخت اين آيينِ عيّارى |
كز اوّل چون برون آمد رهِ شب زنده داران زد[١] |
|
|
مباحثى كه در آن حلقه جنون مى رفت |
وراىِ مدرسه و قيل و قال و مسأله بود |
|
گفتارى كه بين من و محبوب واقع شد، چون سخنان قال و قيل مدرسه نبود. در آنجا همواره عشق و ديوانگى و حيرت حاكم بود نه عقل و شعور؛ كه:
١٠٩٤
«الّلهُمَّ! انَّ قُلُوبَ الْمُخْبِتينَ الَيْكَ والهَةٌ.»
[٢]: (بار خدايا! دلهاى آنان كه همواره متوجّه تواند و تنها به تو آرامش مى يابند، سرگشته و واله توست.) به گفته خواجه در جايى:
|
ستاره اى بدرخشيد و ماهِ مجلس شد |
دلِ رميده ما را انيس و مونس شد |
|
|
نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت |
به غمزه مسئله آموز صد مدرّس شد |
|
|
به بوى او دلِ بيمارِ عاشقان چو صبا |
فداى عارضِ نسرين و چشمِ نرگس شد |
|
|
كرشمه تو شرابى به عاشقان پيمود |
كه علم، بى خبر افتاد و عقل، بى حس شد[٣] |
|
|
دل از كرشمه ساقى به شكر بود، ولى |
ز نامساعدىِ بختش اندكى گله بود |
|
با آنكه حضرت دوست در آن ديدار مرا از شراب مشاهدات و كرشمههاى خود شادمان كرده بود و از اين امر من نيز شادمان و شكر گزار بودم، با اين همه از ناپايدارى آن بخت و لطيفه الهى شكوه دارم. بخواهد بگويد:
١٣٩٠
«اسْأَلُكَ انْ تُنيلَنى مِنْ رَوْحِ رِضْوانِكَ، وَتُديمَ عَلَىَّ نِعَمَ امْتِنانِكَ، وَها! انَا بِبابِ كَرَمِكَ واقِفٌ، وَلِنَفَحاتِ بِرّكَ مُتَعَرّضٌ، وَبِحَبْلِك
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٣، ص ١٧٧.
[٢] - بحار الانوار، ج ١٠٠، ص ٢٦٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١١، ص ١٧٦.