جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٥ - غزل ١٤٣ بريد باد صبا دوشم آگهى آورد
|
بر درِ ميكده رندانِ قلندر باشند |
كه ستانند و دهند افسرِ شاهنشاهى |
|
|
خشت زيرِ سر و بر تاركِ هفت اختر پاى |
دستِ قدرت نگر ومنصبِ صاحب جاهى[١] |
|
|
چه ناله ها كه رسيد از دلم به خرگهِ ماه |
چو ياد عارضِ آن ماه خرگهى آورد |
|
گويا خواجه مى خواهد خبر از ناراحتىهاى پيش از مژده وصال جانان بدهد و بگويد: تا مژده پايان يافتن هجرانم نداده بودند، مرا در دورىاش چه نالههاى بىحدّ و شمار بود و مى گفتم:
|
كارم ز دورِ چرخ به سامان نمى رسد |
خون شد دلم ز درد و به درمان نمى رسد |
|
|
در آرزوت گشته دلم زار و ناتوان |
آوخ! كه آروزى من آسان نمى رسد |
|
|
يعقوب را دو ديده ز حسرت سفيد شد |
و آوازه اى ز مصر به كنعان نمى رسد[٢] |
|
و يا بخواهد بگويد: چون خبر و مژده وصل حضرت دوست به من رسيد، از شوق ديدارش، فريادى بر آوردم كه حتّى ملكوتيان نيز از حال من آگاه شدند؛ لذا در بيت بعد مى گويد:
|
رساند رايتِ منصور بر فلك حافظ |
چو التجا به جنابِ شهنشهى آورد |
|
بخواهد بگويد: چون دست به دامن لطف الهى زدم تا به خويش راهم دهد، پذيرفتم و با پذيرفتنش پرچم پر افتخار خود را بر فلك بر افراشتم و ملكوتيان را از اين امر آگاه ساختم و به او گفتم:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٢، ص ٤١٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤١، ص ١٩٦.