جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٣ - غزل ١٤٣ بريد باد صبا دوشم آگهى آورد
|
به ولاى تو، كه گر بنده خويشم خوانى |
از سرِ خواجگىِ كَون و مكان برخيزم |
|
|
سرْوِ بالا بنمااى بُت شيرين حركات! |
كه چو حافظ، ز سرِ جان و جهان برخيزم[١] |
|
|
نسيم زلفِ تو شد خضرِ راهم اندر عشق |
زهى رفيق كه بَخْتَم به همرهى آورد |
|
آرى، گهگاهى نفحات الهى از طريق ملكوت عاشق و يا ملكوت كثرات وزيدن مىگيرد و وى را به جمال و كمال محبوب راهنمايى مى كند و به وحدت و حقيقت مظاهر راهنما مى گردد، خواجه هم مى گويد: «نسيم زلفِ تو شد خضرِ راهم اندر عشق ...».
بخواهد بگويد:
|
صبا وقتِ سحر بويى ز زلف يار مى آورد |
دلِ شوريده ما را ز نو در كار مى آورد |
|
|
ز رَشكِ تار زلفِ يار بر بادِ سحر مى داد |
صبا هر نافه مشكى كه از تاتار مى آورد |
|
|
خوش آن وقت و خوش آن ساعت كه آن زلفِ گره بندش |
بدزديدى چنان دلها، كه خصم اقرار مى آورد[٢] |
|
|
بيا بيا كه طَهُورِ بهشت را رضوان |
در اين جهان زِ براى دلِ رهى آورد |
|
گويا خواجه پس از دريافت نفحات الهى مى خواهد خود و ديگران را تشويق به گرفتن باده تجلّيات حضرت محبوب كند و بگويد: اى سالك! بيا قدم در راه فطرت و طريقِ عشق و محبّت حضرت دوست گذار تا ببينى او و يا بريد صبا چگونه شراب.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٨، ص ٣٢٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢١، ص ١٨٣.