جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٠ - غزل ١٤٢ پيرانه سرم عشق جوانى به سر افتاد
|
من اگر نيكم اگر بد، تو برو خود را باش |
هر كسى آن دِروَد عاقبتِ كار، كه كشت |
|
|
نا اميدم مكن از سابقه از روز ازل |
تو چه دانى كه پسِ پرده كه خوب است و كه زشت[١] |
|
|
حافظ كه سرِ زلف بُتان دستْ خوشش بود |
بس طُرفه حريفى است كَش اكنون به سر افتاد |
|
ممكن است نظر خواجه از بيت ختم گفتار ابتداى غزل باشد و بخواهد بگويد:
عمرى جمال مظاهر دلم را ربوده بودند، امّا از اين پس (در هنگام پيرى) كه به ديدار حضرت دوست مفتخر گشتم و عشق او در سر من افتاده، ديگر به مظاهر دلباختگى نخواهم داشت و همواره در طلب ديدارش خواهم بود و مى گويم:
|
حاليا مصلحتِ وقت در آن مى بينم |
كه كشم رخت به ميخانه و خوش بنشينم |
|
|
سر به آزادگى از خلق بر آرم چون سرو |
گر دهد دست كه دامن ز جهان برچينم[٢] |
|
و مى گويم:
|
مژده وصل تو كو كز سر جان برخيزم |
طاير قدسم و از دام جهان برخيزم |
|
|
يارب! از ابر هدايت برسان بارانى |
پيشتر زآنكه چو گَرْدى ز ميان برخيزم |
|
|
به ولاى تو، كه گر بنده خويشم خوانى |
از سرِ خواجگىِ كَوْن و مكان برخيزم |
|
|
گرچه پيرم تو شبى تنگ در آغوشم گير |
تا سحرگه ز كنارِ تو جوان برخيزم[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٦٤، ص ٨٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦١، ص ٣٣٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٨، ص ٣٢٨.