جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٧ - غزل ١٤٢ پيرانه سرم عشق جوانى به سر افتاد
نمودند؛ كه: «وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ، إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا.»[١]: (ولى انسان آن را حمل نمود [و پذيرفت] همانا او بسيار ستمگر و نادان بود.)؛ لذا مى گويد: «اين قرعه به نامم ز سر افتاد» و بگويد:
|
آسمان، بارِ امانت نتوانست كشيد |
قرعه فال، به نام منِ ديوانه زدند[٢] |
|
و بگويد:
|
از رهگذرِ خاكِ سر كوى شما بود |
هر نافه كه در دستِ نسيمِ سحر افتاد |
|
محبوبا! اگر انبياء و اولياء : و تابعين واقعى آنان از عطر مشاهده جمال و وصال و محبتت برخوردارند و بار امانت تو را كشيده اند و مى كشند، به عنايتى است كه از سحرخيزى و عبوديّت و اخلاص در عمل به دست آورده و چون نسيم سحرى گشته و به نيستى و فقر خود پى برده اند و به گفته وى در جايى:
|
عشق، دُردانه است ومن، غوّاص ودريا؛ ميكده |
سر فرو بردم در آنجا، تا كجا سر بر كنم |
|
|
گرچه گرد آلودِ فقرم، شرم باد از همّتم |
گر به آبِ چشمه خورشيد دامن تر كنم |
|
|
من كه دارم در گدايى گنج سلطانى به دست |
كى طمع در گردشِ گردونِ دون پرور كنم |
|
|
شيوه رندى نه لايق بود طبعم را، ولى |
چون در افتادم چرا انديشه ديگر كنم[٣] |
|
|
مژگان تو تا تيغ جهان گير بر آورد |
بس كشته دل زنده كه بر يكدگر افتاد |
|
اين بيت گله اى است عاشقانه، كنايه از اينكه: محبوبا! با تير مژگان و شمشير ابروانت چون جلوه نمودى و جمال و جلالت را در هم آميختى به كشتن عاشقانت دست زدى: «بس كشته دل زنده كه بر يكدگر افتاد» بخواهد بگويد: حال كه مرا با.
[١] - احزاب: ٧٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٤، ص ١٥١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٢، ص ٣٣٠.