جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٥ - غزل ١٤٢ پيرانه سرم عشق جوانى به سر افتاد
سپرى كردم و امروزم آشكار شد كه بايد به چه كس عشق ورزم. و بگويد:
١٠٧٠
«الهى! ما الَذَّ خَواطِرَ الالْهامِ بِذِكْرِكَ عَلَى الْقُلوبِ! وَما احْلَى الْمَسيرَ الَيْكَ بِالاوْهامِ فى مَسالِكِ الْغُيوبِ! وَما اطْيَبَ طَعْمَ حُبّكَ! وَ ما اعْذَبَ شِرْبَ قُرْبِكَ! فَاعِذْنا مِنْ طَرْدِكَ وَابْعادِك.»
[١]: (بارالها! چه لذّت بخش است خواطرى كه با يادت بر دلها الهام مى نمايى! و چه شيرين است با افكار در راههاى غيبى به سوى تو راه پيمودن! و چقدر طعم محبّتت خوش، و شربت قربت گواراست، پس ما را از رندان و دور نمودنت پناه ده.).
و بگويد:
|
شكر ايزد كه ميانِ من او صلح افتاد |
حوريان رقصْ كنان ساغرِ شكرانه زدند[٢] |
|
|
از راهِ نظر، مرغِ دلم گشت هواگير |
اى ديده! نظر كن كه به دامِ كه در افتاد |
|
بخواهد به خود خطاب كرده و بگويد: اى خواجه! عشق و محبّتى كه تو را به حضرت محبوب حاصل شد نبود مگر آنكه ديده دلت به جمالش گشوده شد و به دام او گرفتار شدى، مبادا عملى انجام دهى كه باز محجوب از ديدارش گردى و.
بگويى:
|
ياد باد آنكه نهانت نظرى با ما بود |
رقمِ مهرِ تو بر چهره ما پيدا بود |
|
|
ياد باد آنكه رخت شمعِ طرب مى افروخت |
وين دلِ سوخته پروانه بىپروا بود |
|
|
ياد باد آنكه صبوحى زده در مجلسِ انس |
جز من و يار نبوديم و خدا با ما بود |
|
|
ياد باد آنكه خرابات نشين بودم و مست |
آنچه در مجلسم امروز كم است آنجا بود[٣] |
|
|
دردا كه از آن آهوى مشكينِ سيه چشم |
چون نافه بسى خون دلم در جگر افتاد |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٤، ص ١٥١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧٠، ص ٢١٤.