جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٤ - غزل ١٤٢ پيرانه سرم عشق جوانى به سر افتاد
از اين غزل به خوبى آشكار مى شود كه در پيرى تجلّيات الهى بطور ناپايدار نصيب خواجه شده در مقام گزارش آن بر آمده و از بىثباتىاش گلهمند گشته و مىگويد:
|
پيرانه سرم عشق جوانى به سر افتاد |
وآن راز كه دردل بنهفتم به در افتاد |
|
حضرت دوست خميره و طينت مرا به محبّت خود آميخته بود؛ كه:
١٠٦٩
«ابْتَدَعَ بِقُدْرَتِهِ الْخَلْقَ ابْتِداعاً، وَاخْتَرَعَهُمْ عَلى مَشِيَّتِهِ اخْتِراعاً، ثُمَّ سَلَكَ بِهِمْ طَريقَ ارادَتِهِ، وَبَعَثَهُمْ فى سَبيلِ مَحَبَّتِهِ، لا يَمْلِكُونَ تَأْخيراً عَمّا قَدَّمَهُمْ الَيْهِ، وَلا يَسْتَطيعُونَ تَقَدُّماً الى ما اخَّرَهُمْ عَنْهُ.»
[١]: (با قدرت و توانايى خود مخلوقات را با آفرينش خاصّى نو آفرينى فرمود، و آنان را بر طبق مشيّت و خواست خود به صورت خاصّى اختراع نمود، سپس آنها را در راه اراده خويش روان گردانيده و در راه محبّت و دوستى به خود بر انگيخت. در حالى كه از آنچه كه آنها را بدان مقدّم داشته توانايى تأخير ندارند و نمى توانند از آنچه مؤخّرشان داشته پيشى گيرند.- من غافل از آن بودم، تا آنكه عشقى كه در جوانىام بايد دستگير شود در پيرى از جانب محبوب شامل حالم گرديد و با جلوه اى به خود راهنما شد «وآن راز كه در دل بنهفتم به در افتاد».
بخواهد بگويد: اين محبّت را در جوانى نيز داشتم، امّا آن با عشق به مظاهر.
[١] - صحيفه سجاديه، دعاى اوّل، ص ٢٢.