جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٩ - غزل ١٤١ بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانى داد
پيشگاهت بود كه راهنمايانت (انبياؤ و اولياء :) آن را به من آموختند؛ كه
١٠٦٣
«طُوبى لِلْمُنْكَسِرَةِ قُلُوبُهْم مِنْ اجْلِ اللّهِ.»
[١]: (خوشا به حال كسانى كه دلشان به خاطر خدا مى شكند!- همچنين:
١٠٦٤
«وَقَدْ اتَيْتُكَ يا الهى! بَعْدَ تَقْصيرى وَاسْرافى عَلى نَفْسى مُعْتَذِراً نادِماً مُنْكَسِراً مُسْتَقيلًا مُسْتَغْفِراً مُنيباً مُقِرّاً مُذْعِناً مُعْتَرِفاً لا اجِدُ مَفَرّاً مِمّا كانَ مِنّى، وَلا مَفْزَعاً اتَوَجَّهُ الَيْهِ فى امْرى غَيْرَ قَبُولِكَ عُذْرى وادْخالِكَ ايّاىَ فى سَعَةٍ مِنْ رَحْمَتِكَ.»
[٢]: (واى معبود من! بعد از كوتاهى و زياده روى عليه نفس خويش با حالتى به درگاه تو روى آوردهام كه از تو پوزش مىطلبم و پشيمان و شكسته هستم، و از تو مى خواهم كه از من در گذرى و بيآمرزى، و با تمام وجود به درگاهت رجوع نمودهام و [به گناهان و غفلتهايم] اقرار و اذعان و اعتراف مىكنم، و غيز از پذيرش پوزش و وارد كردن تو در رحمت واسعهات نه جايگاهى مىيابم كه بدانجا بگريزم، و نه پناهگاهى كه براى [حلّ مشكل و] كارم به آن روى آورم.) و نيز:
١٠٦٥
«الهى! كَسْرى لا يَجْبُرُهُ الّا لُطْفُكَ وَحَنانُكَ ... وَغَمّى لا يُزيلُهُ الّا قُرْبُكَ، وَجُرْحى لايُبْرِئُهُ الّا صَفْحُكَ.»
[٣]: (معبودا! شكستگىام را جز لطف و مهربانىات اصلاح نمى كند ... و غم و اندوهم را جز نزديكى به تو زايل نمى سازد، و زخم [دلم] را جز عفو و گذشتت بهبود نمىبخشد.) بخواهد بگويد:
|
تا سايه مباركت افتاد بر سرم |
دولت غلامِ من شد و اقبال چاكرم |
|
|
گفتى بيار رَخْتِ اقامت به كوى ما |
من خود به جانِ تو كه از اين كوى نگذرم[٤] |
|
|
برو معالجه خود كن اى نصيحت گوى! |
شراب و شاهد و ساقى كه را زيانى داد |
|
اى واعظ واى زاهدى كه مرا پند مى دهى كه از عشق و مراقبه جمال دوست.
[١] - غرر و درر موضوعى، باب القلب، ص ٣٢٥.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٧٠٧.
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٥، ص ٢٩٤.