جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٨ - غزل ١٤١ بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانى داد
١٢٣٩
«وَلَاسْتَغْرِقَنَّ عَقْلَهُ بِمَعْرِفَتى، وَلَاقُومَنَّ لَهُ مَقامَ عَقْلِهِ.»
[١]: (و هر آينه عقل او [عامل به رضاى خود] را غرق در معرفت و شناخت خود ساخته، و خود به جاى عقل او قرار خواهم گرفت.- همچنين:
٢٧٨٠
«قالَ اللّهُ- عَزَّوَجَلَّ- مَنْ أَهانَ لى وَلِيّاً، فَقَدْ ارْصَدَ لَمُحارَبتى، وَما تَقَرَّبَ الَىَّ عَبْدٌ بِشَىْ ءٍ احَبَّ الَىَّ مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلَيْهِ، وَانَّهُ لَيَتَقَرَّبُ الَىَّ بِالنّافِلَةِ حَتّى احِبَّهُ، فَاذا احْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذى يَسْمَعُ بِهِ، وَبَصَرَهُ الَّذى يُبْصِرُ بِهِ، وَلِسانَهُ الَّذى يَنْطِقُ بِهِ، وَيَدَهُ الَّتى يَبْطِشُ بِها ...»
[٢]: (خداوند- عزّ وجلّ- فرمود: هركس به دوستى [از دوستان] من اهانت و بىاحترامى كند، بى گمان به جنگ با من برخاسته است، و هيچ بنده اى به چيزى دوست داشتنى تر و محبوبتر از آنچه بر او واجب نمودهام به من نزديكى نجست، و به درستى كه بنده با نافله و عمل مستحبّى به سوى من نزديكى مى جويد تا اينكه او را دوست مى دارم، و هنگامى كه او را دوست داشتم گوش او مى شوم كه با آن مى شنود و چشم او مى شوم كه با آن مىبيند، و زبان او مى گردم كه با آن سخن مى گويد، و دست او مى شوم كه با آن مى گيرد ...- به گفته خواجه در جايى ديگر:
|
در ضميرِ ما نمى گنجد به غير از دوست كس |
هر دو عالم را به دشمن ده، كه ما را دوست بس |
|
|
غافل است آن كو به شمشير از تو مى پيچد عنان |
قند را لذّت مگر نيكو نمى داند مگس[٣] |
|
|
شكسته وار به درگاهت آمدم كه طبيب |
به موميائىِ لطفِ توام نشانى داد |
|
بخواهد بگويد: محبوبا! چيزى كه سبب شد مرا به عنايت خود برگزيدى و از شناسايى و قربت برخوردار نمودى شكستگى و اظهار ناچيزى نمودن من در.
[١] - وافى، ج ٣، باب مواعظ اللّه، ص ٤٠.
[٢] - اصول كافى، ج ٢، ص ٣٥٢، روايت ٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٤، ص ٢٤٩.