جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٦١ - غزل ١٣٨ بتى دارم كه گرد گل ز سنبل سايبان دارد
|
الااى همنشينِ دل، كه يارانت برفت از ياد! |
مرا روزى مباد آن دم كه بىيادِ تو بنشينم[١] |
|
و بگويد:
|
بيفشان جرعه اى بر خاك و حالِ اهلِ شوكت بين |
كه از جمشيد و كيخسرو، هزاران داستان دارد |
|
سخنى است عاشقانه. بخواهد بگويد: محبوبا! ما خاكيان را از ديدارت محروم مگردان و با جرعه اى از شراب مشاهدهات دل ما شاد نما، و بگويد:
١٠٨٨
«الهى! لا تُغْلِقْ عَلى مُوَحّديك ابْوابَ رَحْمَتِكَ، وَلا تَحْجُبْ مُشْتاقيكَ عَنِ النَّظَرِ الى جَميلِ رُؤْيَتِكَ.»
[٢]: (معبودا! درهاى رحمتت را به روى آنان كه به توحيد تو گراييده اند مبند، و مشتاقانت را از نگريستن به ديدار زيبايت محجوب مگردان.- بگويد:
|
چون در جهانِ خوبى، امروز كامكارى |
شايد كه عاشقان را، كامى ز لب بر آرى |
|
|
با عاشقانِ بىدل، تا چند ناز و عشوه؟ |
بر بيدلانِ مسكين، تا كى جفا و خوارى؟[٣] |
|
و بگويد:
|
كرشمه اى كن و بازار ساحرى بشكن |
به غمزه، رونقِ بازار سامرى بشكن |
|
|
برون خرام و ببر گوى نيكى از همه كس |
سزاى حور دِهْ و رونقِ پرى بشكن[٤] |
|
|
چه عذر از بختِ خود گويم، كه آن عيّارِ شهر آشوب |
به تخلى كشت حافظ را و شكّر در دهان دارد |
|
ممكن است خواجه در بيت ختم بخواهد گله از ديدار ناپايدار گذشته خود كند و بگويد: حضرت دوست با جلوه اى مرا از خود ستاند و فانى ساخت و هراسى به خود راه نداد. در جايى مى گويد:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٢، ص ٢٩٢.
[٢] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٥٥، ص ٣٩٧.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٩، ص ٣٤٨.