جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٦٠ - غزل ١٣٨ بتى دارم كه گرد گل ز سنبل سايبان دارد
|
زآنجا كه فيض جامِ سعادت، فروغ توست |
بيرون شدن نماى ز ظلماتِ حيرتم |
|
|
دورم به صورت از درِ دولت سراى دوست |
ليكن به جان و دل، ز مقيمانِ حضرتم[١] |
|
و بگويد:
|
ز چشمت جان نشايد برد كز هر سو همى بينم |
كمين از گوشه اى كرده است و تير اندر كمان دارد |
|
اى معشوق بىهمتا! چنانچه برايم جلوه نمايى، مشكل است از جاذبه چشم و جمال زيبايت به سلامت جان برم، چرا كه تو با هر مظهر مى باشى و به هر سو بنگرم رخسار زيباى تو را به قصد ريختن خون خود مى نگرم. به گفته وى در جايى:
|
بحرى است بحرِعشق، كه هيچش كناره نيست |
آنجا جز آنكه جان بسپارند، چاره نيست |
|
|
از چشم خود بپرس، كه ما را كه مى كشد |
جانا! گناهِ طالع و جرمِ ستاره نيست[٢] |
|
و در جايى مى گويد:
|
مرا مِهر سيه چشمان، ز سر بيرون نخواهد شد |
قضاى آسمان است اين و ديگرگون نخواهد شد[٣] |
|
بخواهد با اين بيان اظهار اشتياق به ديدار حضرت دوست كرده باشد و بگويد:
١٠٤٥
«اطْلُبْنى بِرَحْمَتِكَ حَتّى اصِلَ الَيْكَ، وَاجْذِبْنى بِمَنّكَ حَتّى اقْبِلُ عَلَيْكَ.»
[٤]: (با رحمتت مرا بخوان تا به وصالت نايل آيم، و با منّت و احسانت به سوى خويشم كش، تا بر تو روى آورم.).
و بگويد:
|
به مژگان سيه كردى هزاران رخنه در دينم |
بيا كز چشم بيمارت هزاران دُرد برچينم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٥، ص ٢٨٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٤، ص ٩٣.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٥٠، ص ٢٠٢.
[٤] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.