جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٦ - غزل ١٣٨ بتى دارم كه گرد گل ز سنبل سايبان دارد
|
دل از من برد و روى از من نهان كرد |
خدا را، با كه اين بازى توان كرد؟ |
|
|
چرا چون لاله خونين دل نباشم |
كه با من نرگس او سرگران كرد |
|
|
ميانِ مهربانان كى توان گفت: |
كه يارِ من چنين گفت و چنان كرد[١] |
|
و در جايى ديگر مى گويد:
|
نشان مهر و وفا نيست در تبسّم گل |
بنال بلبلِ بيدل! كه جاى فرياد است[٢] |
|
ديگر شاعر چنين مى گويد:
|
ز چهره پرده بر افكند، عاشقان را سوخت |
امان نداد كسى را كند تماشايى |
|
خواجه به اين گله گذارى كفايت ننموده، باز به گونه اى ديگر سخن از بىوفايى حضرت محبوب به ميان آورده و مى گويد:
|
خدا را دادِ من بِستان از اواى شحنه مجلس! |
كه مِىْ با ديگران خورده است و با من سرگران دارد |
|
|
چو دامِ طُرّه افشاند ز گردِ خاطرِ عاشق |
به غمّازِ صبا گويد: كه راز از ما نهان دارد |
|
اى مجلس آراى عشّاق واى راهنماى ايشان به دوست! ببين حضرتش با من چه مىكند، ديگران را از مشاهداتش بهرهمند مى سازد، و چون به من مى رسد نظر و عنايتى نكرده ومى گذرد. با او بگو: با عاشق دلباختهات اينگونه مباش كه لحظه اى به مشاهده جمالش نائل سازى و سپس به باد صبا كه فاش كننده راز اوست دستور دهى تا جمالت را در زير طرّه گيسوان و كثرات مخفى بدارد و مرا از ديدارت محروم نمايد.
بخواهد بگويد:
|
روزگارى است كه ما را نگران مى دارى |
مُخْلِصان را نه به وضعِ دگران مى دارى |
|
|
گوشه چشمِ رضايى به مَنَت باز نشد |
اين چنين عزّتِ صاحب نظران مى دارى |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٧، ص ١٤٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣، ص ٥٣.