جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٥ - غزل ١٣٨ بتى دارم كه گرد گل ز سنبل سايبان دارد
|
به صد اميد نهاديم در اين مرحله پاى |
اى دليلِ دلِ گم گشته! فرو مگذارم |
|
|
ديده بخت به افسانه او شد در خواب |
كو نسيمى ز عنايت كه كند بيدارم؟[١] |
|
|
چو عاشق مى شدم گفتم: كه بردم گوهرِ مقصود |
ندانستم كه اين دريا، چه موجِ بيكران دارد |
|
معشوقا! روزى كه ديدارت نصيبم شد و عشقت را اختيار نمودم، با خود مىگفتم: گوهر مقصود خود را يافتم، غافل از اينكه همواره وصالم ميسّر نخواهد بود مگر آنكه مشكلاتى را در هجرت تحمّل نمايم؛ كه:
١٠٤٠
«انَّ اللّهَ انَّما يَهَبُ الْمَنازِلَ الشَّريفَةَ لِعِبادِهِ، بِاحْتِمالِ الْمَكارِهِ.»
[٢]: (براستى كه خداوند، مقامات والا را تنها در برابر تحمّل امور ناخوشايند به بندگانش ارزانى مى دارد.) به گفته خواجه در جايى:
|
گرچه از آتشِ دل چون خُمِ مِىْ در جوشم |
مُهر بر لب زده خون مى خورم و خاموشم |
|
|
قصدِ جان است طمع در لبِ جانان كردن |
تو مرا بين كه در اين كار به جان مى كوشم[٣] |
|
|
چو در رويت بخندد گل، مشو در دامش اى بلبل! |
كه بر گل اعتمادى نيست، گر حسنِ جوان دارد |
|
اين بيت گله اى است عاشقانه و خطاب به خود. مىگويد: اى خواجه! مبادا اطمينان به جلوه اى كه معشوق برايت نموده نمايى و تصوّر كنى كه او هميشه به كام تو خواهد بود و دست از مجاهده و عبوديّت و توجّه به او بردارى؛ زيرا تا تو به كلّى وجود خود را در بندگىاش از دست ندهى و در محبوب فانى نگردى، وصال دائمت نخواهد بود.
در واقع مى خواهد با اين بيان گله از معشوق نموده و بگويد: هنوزش سير نديده، چهره پوشانيد و به هجرم مبتلا ساخت؛ به گفته وى در جايى:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٣، ص ٣١٨.
[٢] - بحار الانوار، ج ٤٥، ص ٩٠، روايت ٢٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٢، ص ٣١٧.