جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٥٢ - غزل ١٣٧ بعد از اين دست من و دامن آن سرو بلند
|
بگذر به كوى ميكده، تا زمره حضور |
اوقات خويش بَهْرِ تو صرف دعا كنند[١] |
|
|
باز مَستان، دل از آن گيسوى مشكين، حافظ! |
زآنكه ديوانه همان بِهْ كه بماند در بند |
|
اى خواجه! مبادا دل از گيسو و مظاهر عالم كه مشاهده حضرت محبوب را از طريق ملكوت آنها مى توانى به دست آورى، برگيرى و از اين دام رهايى خود را تمنّا كنى، زيرا مقصود تو در اين دام حاصل مى شود؛ كه:
٨٤٢
«وَانْتَ الَّذى لا الهَ غَيْرُكَ، تَعَرَّفْتَ لِكُلّ شَىْ ءٍ فَماجَهِلَكَ شَىْ ءٌ، وَانْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ إِلَىَّ فى كُلّ شَىْ ءٍ، فَرَأَيْتُكَ ظاهِراً فى كُلّ شَىْ ءٍ، وَانْتَ الظّاهِرُ لِكُلّ شَىْ ءٍ.»
[٢]: (و تويى كه معبودى جز تو نيست خود را به همه اشياء شناساندى، پس هيچ چيز به تو جاهل نيست. و تويى كه خويش را در همه چيز به من شناساندى، پس تو را آشكار و هويدا در همه چيز ديدم، و تويى آشكار و پيداى براى هر چيز.) پس بهتر آن است كه همواره در اين دام بودن را تقاضا نمايى. در جايى مى گويد:
|
زلف بر باد مده، تا ندهى بر بادم |
ناز بنياد مكن، تا نكَنى بنيادم |
|
|
زلف را حلقه مكن، تا نكنى در بندم |
طُرّه را تاب مده، تا ندهى بر بادم[٣] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
منِ ديوانه چو زلف تو رها مى كردم |
هيچ لايق ترم از حلقه زنجير نبود |
|
|
تا مگر همچو صبا، باز به زلفِ تو رسم |
حاصلم دوش بجز ناله شبگير نبود[٤] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧٨، ص ٢٢٠.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٠، ص ٣٠٩.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٧، ص ١٨٨.