جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤٧ - غزل ١٣٧ بعد از اين دست من و دامن آن سرو بلند
و بگويد:
|
روى بنما و وجود خودم از ياد ببر |
خرمن سوختگان را همه گو باد ببر |
|
|
سينهگو: شعله آتشكده پارس بكش |
ديدهگو: آبِ رُخ دجله بغداد ببر[١] |
|
و يا بخواهد بگويد: چنان شيفته ديدارت گرديدهام كه ديگر لازم نيست جمالهاى مظاهرت مرا راهنماى به جمالت شوند، تنها حجاب از ديده دلم بر كنار فرما تا ببينى چگونه در پيشگاه ديدارت به نابودى مى گرايم. بخواهد بگويد:
|
دل من به دور رويت، ز چمن فراغ دارد |
كه چو سرو پايبند است و چو لاله داغ دارد |
|
|
سَرِما فرو نيايد به كمانِ ابروىِ كس |
كه درون گوشه گيران ز جهان فراغ دارد[٢] |
|
امّا:
|
من وشمع صبحگاهى سزد ار به هم بگرييم |
كه بسوختيم و از ما بُتِ ما فراغ دارد[٣] |
|
|
هيچ رويى نشود آينه چهره بخت |
مگر آن روى كه مالند بر آن سُمّ سَمَند |
|
خواجه با اين بيان مى خواهد بگويد: كسى كه مى خواهد لطيفه الهيّه در آينه وجودش جلوه گر شود و حضرت دوست را با خود ببيند؛ كه:
١٠٣٠
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ، عَرَفَ رَبَّهُ.»
[٤]: (كسى كه نَفْس خود را شناخت، پروردگارش را خواهد شناخت.) بايد همواره سر كُرنش و عبوديّت به پيشگاه او بسايد، كه:
١٠٣١
«الْعُبُودِيَّةُ جَوْهَرَةٌ كُنْهُهَا الرُّبُوبِيَّةُ.»
[٥]:
(بندگى، گوهرى است كه كنه و حقيقت آن پروردگارى است.- نيز:
١٠٣٢
«مَنْ قامَ بِشَرآئِطِ الْعُبُودِيَّةِ، اهِّلَ لِلْعِتْقِ.»
[٦]: (هركس به شرائط بندگى عمل كند، اهليّت آزادى را پيدا.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٧، ص ٢٣١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٥، ص ١٥١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٥، ص ١٥١.
[٤] - فهرست موضوعى غرر و درر، باب معرفة النفس، ص ٣٨٧.
[٥] - مصباح الشريعة، باب ١٠٠.
[٦] - فهرست موضوعى غرر و درر، باب العبادة، ص ٢٢٩.