جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤٥ - غزل ١٣٧ بعد از اين دست من و دامن آن سرو بلند
از ابيات اين غزل ظاهر مى شود كه خواجه را با حضرت محبوب ديدارى بوده كه از آن محروم گشته، در مقام اظهار اشتياق به آن شده و به ثابت قدمى خويش در اختيار نمودن حضرتش اشاره فرموده و مى گويد:
|
بعد از اين دست من و دامنِ آن سرو بلند |
كه به بالاى چمان از بن و بيخم بر كند |
|
معشوقا! مظاهر فريبنده عالم را چه ارزشى است كه من و يا هر انسانى به آن دل ببندد، كه: «اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِينَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكاثُرٌ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ ...»[١]: (آگاه باشيد كه زندگانى دنيا، جز بازى و سرگرمى و خود آرايى و تفاخر به ديگران و افزون طلبى در اموال و فرزندان نيست ...) كجا چون منى كه با مشاهدهات نايل گشته و محروم از آن شدهام ممكن است غير تو را اختيار نمايم، لذا از اين پس به دامن حضرتت چنگ خواهم زد و به امرِ «قُلِ: اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ.»[٢]: (بگو: خدا، سپس آنان را رها كن تا مشغول [كار] خود شده و بدان سرگرم گردند.) عمل خواهم نمود.
چرا كه حضرتت با خراميدن و ظهور دادن صفت قيّوميّت خود مرا از بيخ و بُن بر كنده و فريفته خويش نمود؛ كه: «وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ، وَ قَدْ خابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْماً.»[٣]:
[١] - حديد: ٢٠.
[٢] - انعام: ٩١.
[٣] - طه: ١١١.