جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣٦ - غزل ١٣٥ بخت از دهان يار نشانم نمى دهد
|
دلم را شد سر زلفِ تو مسكن |
بدينسانش فرو مگذار و مشكن |
|
|
وگر دل سر كشد چون زلفْ از خط |
به دست آرَش، ولى در پاش مفكن[١] |
|
و بگويد:
|
دلم را مشكن و در پا ميانداز |
كه دارد در سر زلف تو مسكن |
|
|
چو دل را بست در زلفِ تو حافظ |
بدينسان كار او در پا ميفكن[٢] |
|
|
چندانكه بر كنار چو پرگار مى روم |
دوران چو نقطه رَهْ به ميانم نمى دهد |
|
همواره در تمنّاى ديدارش مانند پرگار حضرت محبوب را مى طلبم، ولى افسوس مرا به خود راه نمى دهد. بخواهد بگويد:
١٠٢٦
«الهى! نَفْسٌ اعْزَزْتَها بِتَوْحيدِكَ كَيْفَ تُذِلُّها بِمَهانَةِ هِجْرانِكَ؟»
[٣]: (بار الها! چگونه كسى را كه با توحيدت گرامى داشتى، با پستى هجرانت خوار مى گردانى؟- بگويد:
|
چون شَوَم خاك رهش، دامن بيفشاند ز من |
ور بگويم: دل مگردان، رو بگرداند ز من |
|
|
عارضِ رنگين به هركس مى نمايد همچو گل |
ور بگويم: باز پوشان، باز پوشاند ز من[٤] |
|
و يا بخواهد بگويد: من مى كوشم تا از راه مظاهر و تفكّر در ايشان به وى آشنا گردم، و وصالم حاصل شود، ولى او مرا به خود راه نمى دهد، گويا مى خواهد بفرمايد: كجا ممكن است از طريق مظهر ديدارم برايت حاصل شود؛ كه:
١٠٢٧
«كَيْفَ يُسْتَدَلُّ عَلَيْكَ بِما هُوَ فى وُجُودِهِ مُفْتَقِرٌ الَيْكَ.»
[٥]: (چگونه با چيزى كه وجودش نيازمند به توست مى توان بر تو راهنمايى جست؟!.) زيرا مرا به من مى توان شناخت، كه:
١٠٢٨
«مِنْكَ
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٣، ص ٣٤٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦٩، ص ٣٤٢.
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٠، ص ٣٤٢.
[٥] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨ و ٣٤٩.