جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣٥ - غزل ١٣٥ بخت از دهان يار نشانم نمى دهد
|
به وصلش گر مرا روزى ز هجران فرصتى بودى |
مبارك ساعتى بودى، چه خوش بودى اگر بودى[١] |
|
|
شكّر به صبر دست دهد عاقبت، ولى |
بد عهدىِ زمانه امانم نمى دهد |
|
معشوقا! درست است كه بردبارى در فراقت، چاره سازِ غمِ هجرانم مى باشد ولى بد عهدى زمانه كه هر روز غافله اى از عشّاقت را به خاك هلاكت مى نشاند و مهلت نمى دهد به آرزوى ديدارت برسند به بىصبرىام مى دارد، و مى ترسم بميرم و ديدارت نصيبم نگردد. بخواهد بگويد:
|
كارم ز دورِ چرخ به سامان نمى رسد |
خون شد دلم ز درد و به درمان نمى رسد |
|
|
از دستبردِ جور زمان، اهل فضل را |
اين غصّه بس كه دست سوى جانان نمى رسد |
|
|
يعقوب را دو ديده ز حسرت سفيد شد |
و آوازه اى ز مصر به كنعان نمى رسد |
|
|
حافظ! صبور باش، كه در راه عاشقى |
هركس كه جان نداد، به جانان نمى رسد[٢] |
|
|
زلفش كشيد باد صبا، چرخِ سفله بين |
كآنجا مجال بادْ وَزانَم نمى دهد |
|
دلبرا! باد صبا و نفحات جانفزاى رحمتت وزيدن گرفت و پرده از جمال كثرات عالم برداشت، افسوس! كه هنوز به مشاهدهات نايل نگشته بودم محروم از ديدارت گشتم، بخواهد بگويد:
١٠٤٦
«الهى! لا تُغْلِقْ عَلى مُوَحّديكَ ابْوابَ رَحْمَتِكَ، وَلا تَحْجْبْ مُشْتاقيكَ عَنِ النَّظَرِ الى جَميلِ رُؤْيَتِكَ.»
[٣]: (معبود! درهاى رحمتت را به روى آنان كه به توحيدت گراييده اند مبند و مشتاقانت را از نگريستن به ديدار زيبايت محجوب مگردان.) و بگويد:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٩٨، ص ٤٢٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤١، ص ١٩٦.
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.