جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣٣ - غزل ١٣٥ بخت از دهان يار نشانم نمى دهد
پذيرايىاش ننمودى؟! و كيست كه به اميد بخششت به درگاه تو مقيم شد و به او احسان نكردى؟! آيا سزاوار است به نوميدى از درگاهت بر گردم با آنكه جز تو مولايى كه به نكوكارى ستوده باشد نمى شناسم؟!- بگويد:
|
بنماى رُخ كه خلقى، حيران شوند و واله |
بگشاى لب كه فرياد، از مرد و زن بر آيد |
|
|
جان بر لب است و در دل، حسرت كه از لبانش |
نگرفته هيچ كامى، جان از بدن بر آيد |
|
|
از حسرت دهانت، جانم به تنگ آمد |
خودْ كامِ تنگدستان، كى زآن دهن بر آيد[١] |
|
لذا مى گويد:
|
از بهرِ بوسه اى ز لبش جان همى دهم |
اينم نمى ستاند و آنم نمى دهد |
|
معشوقا! براى گفتار و يا ديدار حيات بخشت، آمادهام كه جان خويش به پايت نثار كنم، ولى افسوس كه با گفتار و يا ديدارت نه جان از من مى ستانى و نه زندگانى تازهام مى بخشى.
بخواهد بگويد:
١٠٢٢
«الهى! هذا ذُلّى ظاهِرٌ بَيْنَ يَدَيْكَ، وَهذا حالى لا يَخْفى عَلَيْكَ، مِنْكَ اطْلُبُ الوُصُولَ الَيْكَ.»
[٢]: (بار الها! اين خوارى من است كه در پيشگاهت پيداست، و اين حال من است كه بر تو پنهان نيست. از تو وصال و رسيدن به خودت را خواهانم.- بگويد:
|
چون در جهانِ خوبى، امروز كامكارى |
شايد كه عاشقان را، كامى ز لب بر آرى |
|
|
با عاشقانِ بيدل، تا چند ناز و عشوه |
بر بيدلانِ مسكين، تا كى جفا و خوارى[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٢، ص ١٦٢.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٥٥، ص ٣٩٧.