جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣٠ - غزل ١٣٤ بلبلى خون جگر خورد و گلى حاصل كرد
٢٥٠٩
مِنْ مَكائِدِ خُدَعِها، وَبِكَ نَعْتَصِمُ مِنَ الاغْتِرارِ بِزَخارِفِ زينَتِها، فَانَّها المُهْلِكَةُ طُلّابَها، الْمُتْلِفَةُ حُلّالَها، الْمَحْشُوَّةُ بِالآفاتِ، الْمَشْحُونَةُ بِالنَّكَباتِ.»
[١]: (معبودا! ما را در خانهاى [دنيا] منزل دادى كه گودالهاى نيرنگش را براى ما كنده، و با چنگالهاى آرزو ما را در دامهاى حيله خود در آويخته است، پس از نيرنگهاى فريبش تنها به تو پناه آورده، و از فريفته شدن به آرايشهاى زيورش به تو چنگ زدهايم، زيرا اين دنيا جويندگانش را هلاك ساخته، و وارد شوندگان و پذيرفتگانش را نابود مى كند، خانه اى كه پُر از بلايا و آفات، و آكنده از رنجها و نكبتهاست.- به گفته خواجه در جايى:
|
عمر بگذشت به بىحاصلى و بوالهوسى |
اى پسر! جام مىام ده، كه به پيرى برسى |
|
|
چه شكرهاست در اين شهر كه قانع شدهاند |
شاهبازانِ طريقت به مقام مگسى |
|
|
كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش |
وه! كه بس بىخبر از غلغل بانگ جرسى[٢] |
|
و ممكن است اين غزل را خواجه درباره معشوق ظاهرى، و يا فرزند از دست رفته خود فرموده باشد كه بعضى از كلمات غزل مانند لفظ «لَحَد» شاهد بر آن است.
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٨٣، ص ٤١٨.