جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٨ - غزل ١٣٤ بلبلى خون جگر خورد و گلى حاصل كرد
|
سينه گو شعله آتشكده پارس بكُش |
ديده گو آب رُخ دجله بغداد ببرد |
|
|
سعى ناكرده در اين راه به جايى نرسى |
مزد اگر مى طلبى طاعت استاد ببر[١] |
|
|
روى خاكىّ و نمِ چشم مرا خوار مدار |
چرخِ فيروزه، طربخانه از اين كَهْگِل كرد |
|
زاهدا و واعظا! با ديده بىاعتنايى و خوارى به صورت بشرى و خاكى ژوليده و اشك ديدگانم كه از فراق محبوبم فرو مى بارم منگر زيرا آسمان لاجوردى و زمين را اشك چشم و روى خاكى من براى شما طربخانه و محلّ عيش قرار داد؛ كه:
١٠١٧
«عَبْدى! خَلَقْتُ الاشْياءَ لأَجْلِكَ، وَخَلَقْتُكَ لأَجْلى.»
[٢]: (اى بنده من! تمام اشياء را به خاطر تو آفريدم، و تو را براى خودم.).
و ممكن است منظور خواجه از بيت فوق، خطاب به حضرت محبوب باشد، بخواهد بگويد: اى دوست! به صورت خاكى و چشم اشك آلود من به خوارى و بى اعتنايى منگر و از وصالت برخوردارم فرما.
خلاصه بخواهد بگويد:
١٠١٨
«الهى! إسْتَشْفَعْتُ الَيْكَ، وَاسْتَجْرتُ بِكَ مِنْكَ، اتَيْتُكَ طامِعاً احسانِكَ، راغِباً [فِى إمْتِنانِكَ]، مُسْتَسْقِياً وَبَلَ [وابِلَ] طَوْلِكَ، مُسْتَمْطِراً غَمامَ فَضْلِكَ.»
[٣]: (معبودا! تو را به درگاهت ميانجى و شفيع خود قرار داده و از تو به خود تو پناه مى برم. به درگاه تو آمدهام در حالى كه به احسان و نيكى تو طمع دارم، و به نوازشت مايل و راغبم، و خواهان باران عطا و فضل و بخششت مى باشم.- بگويد:
|
در آ، كه در دلِ خسته، توان در آيد باز |
بيا كه در تنِ مرده، روان گرايد باز |
|
|
بيا كه فرقتِ تو چشمِ من چنان بر بست |
كه فتح بابِ وصالت مگر گشايد باز[٤] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٧، ص ٢٣١.
[٢] - الجواهر السنيّة، ص ٣٦١.
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٥.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٩، ص ٢٤٦.