جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٩ - غزل ١٣٢ به سر جام جم آنگه نظر توانى كرد
|
گدايى دَرِ ميخانه طرْفه اكسيرى است |
گر اين عمل بكنى، خاك زر توانى كرد |
|
آرى، بندگى حضرت محبوب و دست نياز و فقر به سوى او دراز كردن و خود و كمالات براى خويش نديدن است كه بندگان الهى را به مقام مخلَصيّت (به فتح لام) و خلافت مى نشاند، و كارهاى الهى از آنان صادر مى شود. خواجه هم مى گويد:
«گدايى در ميخانه طُرفه اكسيرى است ...».
در جايى نيز مى گويد:
|
سحرم هاتفِ ميخانه به دولت خواهى |
گفت: باز آى، كه ديرينه اين درگاهى |
|
|
همچو جم جرعه مِىْ كش، كه ز سرّ ملكوت |
پرتو جامِ جهان بين دهدت آگاهى |
|
|
با گدايان دَرِ ميكده، اى سالك راه! |
به ادب باش، گر از سرّ خدا آگاهى |
|
|
بر دَرِ ميكده، رندان قلندر باشند |
كه ستانند و دهند افسر شاهنشاهى |
|
|
خشت زيرِ سر و بر تارك هفت اختر پاى |
دست قدرت نگر و منصبِ صاحب جاهى[١] |
|
|
مباش بىمِىْ و مطرب به زيرِ چرخِ كبود |
كز اين ترانه، غم از دل به در توانى كرد |
|
براستى مراقبه و توجّه به محبوب و ياد الهى است كه نورانيّتى به بندگان مى دهد كه شوق بندگى حضرت جانان را در وجودشان بر افروخته مى كند، و غم و اندوهِ كم و زياد و ناملايمات عالم طبيعت را از دل آنان مى زدايد، كه:
٩٩٣
«ذِكْرُ اللّهِ قُوتُ النُّفُوسِ وَمُجالَسَةُ المَحْبُوبِ.»
[٢]: (ياد خدا، غذاى نفسها و همنشينى با محبوب مى باشد.- نيز:
١٣٤٥
«ذِكْرُ اللّهِ جلاءُ الصُّدُورِ وَطُمَأْنينَةُ القُلُوبِ.»
[٣]: (ياد خدا، صفاى دلها و آرامش قلبهاست.) و.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٢، ص ٤٠٩.
[٢] - فهرست موضوعى غرر و درر، باب الذكر، ص ١٢٤.
[٣] - فهرست موضوعى غرر و درر، باب الذكر، ص ١٢٤.