راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٢١٢ - مرابطه پنجم مجاهده است
خلايق فردا در پيشگاه پادشاهشان بر چه چيزى محشور مىشوند؟ پاسخ داد: بر نيّاتشان، گفتند: ما را وصيّتى كن، گفت: به اندازه سفرتان توشه برگيريد، چه بهترين توشه آن است كه مسافر را به مقصد برساند، سپس راه را به آنها نشان داد و سر در صومعهاش فرو برد.
عبد الواحد بن زيد گفته است: از كنار صومعه راهبى از راهبان چين گذر كردم و آواز دادم:
اى راهب، پاسخى نداد، براى بار دوم صدا كردم باز جوابم نداد، بار سوم او را آواز دادم، وى سر برآورد و گفت: اى آن كه آواز مىدهى من راهب نيستم، راهب كسى است كه از مقام بلند خدا بترسد و كبريايى او را بزرگ بشمارد، و بر بلاى او صبر كند، و به قضاى او خشنود باشد، نعمتهاى باطنى او را ستايش كند، و نعمتهاى ظاهرى او را شكر گويد، در برابر عظمت او فروتن، و در پيش عزّت او خوار و در مقابل قدرت او تسليم باشد، براى مهابتش خضوع كند، و در حساب و عقاب او بينديشد. روز را روزه بدارد، و شب را به نماز بگذراند و ياد جهنّم و پرسش خداوند جبّار از او خواب را از سرش ربوده باشد. چنين كسى راهب است امّا من سگى گزندهام، نفس خود را در اين صومعه بازداشت كردهام تا مردم را نگزم، گفتم: اى راهب! پس از آن كه مردم خدا را شناختند چه چيزى رابطه آنها را با خدا قطع مىكند؟ گفتا:
اى برادر چيزى رابطه خلق را با خدا قطع نمىكند جز محبّت دنيا و زيورهاى آن، چه دنيا جايگاه گناه است و خردمند كسى است كه آن را از دل خود به دور افكند و از گناهان خويش در پيشگاه پروردگارش توبه كند، و به چيزى كه او را در نزد خدا مقرّب گرداند رو آورد.
اويس قرنى مىگفته است: امشب شب ركوع است و سراسر آن شب را بيدار و با يك ركعت مىگذرانيد و شب بعد مىگفت امشب شب سجود است و همه آن را بيدار و آن در يك سجده به سر مىبرد. از يكى از اصحاب على بن ابى طالب عليه السّلام نقل شده كه گفته است:
در پشت سر او نماز بامداد گزاردم، هنگامى كه سلام نماز را گفت به طرف راست خود برگشت و غمگين بود سپس درنگ فرمود تا خورشيد طلوع كرد پس از آن دست تأسّف به هم گردانيد و فرمود: «به خدا سوگند من اصحاب محمد صلّى الله عليه و آله ديدهام و امروز چيزى نمىبينم كه به آنها شباهت داشته باشد، آنان صبح مىكردند در حالى كه ژوليده موى، گرد آلود و زرد روى بودند، شب را براى خدا در قيام و سجود مىگذراندند و به نوبت قدم و پيشانى خود را به كار مىگرفتند. هرگاه خدا را ياد مىكردند بدنشان مانند درخت در روز تند باد به لرزه در مىآمد و اشك از چشمانشان سرازير مىگرديد به طورى كه جامهشان از آن تر مىشد، و اين در حالى بود كه غافلان خفته بودند» يعنى آنهايى كه در پيرامون آنان بودند.
على بن ابى طالب عليه السّلام فرموده است: «نشانه مؤمن زردى چهره به سبب بيدارى و ضعف