راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣١٩ - بيان حسرت آدمى به هنگام ديدن فرشته مرگ
نسبت به چه كسى مهربانتر بودهاى؟ پاسخ داد: براى گرفتن جان زنى كه در بيابان زندگى مىكرد مأمور شدم چون بر او وارد شدم فرزندى زاده بود من به سبب غربت او و خردسالى كودكش و سكونت او در بيابان بدون هيچ سرپرست، بر او ترحّم كردم، فرشتگان گفتند: اين جبّارى را كه تو اكنون جان او را گرفتى همان كودكى است كه به او ترحّم كردى، فرشته مرگ گفت: منزّه است خداوندى كه به هر كسى بخواهد لطيف و مهربان مىشود.
يزيد رقّاشى گفته است: يكى از جبّاران بنى اسرائيل در خانه خود نشسته و با برخى از كسانش خلوت كرده بود، در اين ميان نگاهش به شخصى افتاد كه به در خانهاش وارد شد، بيتاب و خشمگين از جا برخاست و به او گفت: تو كيستى، و چه كسى تو را وارد خانه من كرده است؟ گفت: اما آن كه مرا وارد خانه كرده مالك آن است، و اما من كسى هستم كه حجاب مانع من نيست، از پادشاهان اجازه نمىگيرم و از سطوت و قدرت آنها بيم ندارم و هيچ جبّار ستيزهگر و شيطان شرير نمىتواند مرا از كارم باز دارد. پس آن جبّار در حالى كه لرزه بر اندامش افتاده بود خود را به رو در جلو او انداخت سپس با فروتنى و تذلّل سر بلند كرد و گفت: تو فرشته مرگى؟ پاسخ داد: من همويم، گفت: آيا ممكن است مرا مهلت دهى تا با كسانم عهدى تازه كنم؟ پاسخ داد: هيهات، مدّت تو منقطع شده و نفسهايت پايان يافته و ساعاتت به آخر رسيده و هيچ راهى براى تأخير باقى نيست، گفت: مرا به كجا خواهى برد؟ گفت: به سوى عملى كه از پيش فرستادهاى و به جايى كه پيش از اين آماده ساختهاى، گفت: من كار نيكى براى آيندهام نكردهام و جاى خوبى براى خود فراهم نساختهام، پاسخ داد: پس تو را به سوى آتش سوزانى خواهم برد كه پوست سر را مىكند. پس از آن جان او را گرفت و وى در ميان كسانش بر زمين افتاد، بعضى فرياد مىكشيدند و برخى مىگريستند.
يزيد رقّاشى گفته است: اگر جايگاه بدى را كه بدان باز گشته است مىدانستند فرياد و زارى آنها بر او بيشتر بود.
از اعمش از خيثمه نقل شده كه گفته است: فرشته مرگ بر سليمان بن داوود وارد شد و به يكى از همنشينانش نگاهى طولانى كرد هنگامى كه فرشته بيرون رفت آن همنشين به سليمان عليه السّلام گفت: اين كه بود؟ گفت: اين فرشته مرگ بود، گفت: ديدم به من چنان نگريست كه گويا قصد مرا دارد، گفت: چه مىخواهى، پاسخ داد: مىخواهم مرا از او رهايى دهى و به باد دستور فرمايى تا مرا به دورترين نقاط هند برد، سليمان عليه السّلام به باد دستور اين كار را داد و باد فرمان او را به انجام رسانيد. سپس بار ديگر كه فرشته مرگ نزد او آمد سليمان عليه السّلام به وى گفت: مشاهده شد كه تو به يكى از همنشينانم نگاهى طولانى كردى پاسخ داد: آرى